ماحصل کلام اینکه، رمان نویس و شاعر و قصهگو و طنز پردازها و امثالهم افزایش چشمگیری خواهند یافت، حرفهایتر از قبل. قورباغه را قورت بده و پنیر منیر منو کی برداشت رو بیخیال. برو توی کار تخیل و داستانسرایی.
ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام و فرارسیدن ماه رجب را به محضر مقدس حضرت ولیعصر ارواحنا فداه و دوستان و مخاطبان این وبلاگ تبریک عرض میکنم. شما هم بیایید و به من تبریک بگویید. انشاالله که ماه رجب بتوانیم از فرصتهای فراوانش بهره ببریم.
بگذریم. از همه چیز. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده یا خبری بوده و احدی طوریاش شده.
برویم سَر ِ بازیهای همیشگی خودمان. چون دلم خوش است!
این "گوگل ترانسلیت" یا همان "مترجم گوگل" در روزهای ماضی به فریادم رسید و متونی را که مدتها بود نیمه کاره ترجمه کرده بودم یا بهتر بگویم ترجمه نکرده بودم! برایم ترجمه کرد. ناگفته نماند که بخاطر ترجمه ماشینی خیلی از جملات نامأنوس ترجمه خواهد شد و باید یک بار هم ترجمه را ترجمه کنیم. مبارک است و "کاچی به از هیچچی!"
استخوان در گلو داریم...
در طول عمرم بارها و بارها دیدم که اگر کسی ذرهای ستم کرد، تاوانش را پس داد. افسوس که نمیتوانم مثال بسیار جدیدش را بازگو کنم. فقط سربسته عرض کنم که دیدم کسی با یک بیپناه چه کرد و بلافاصله چه کردند با او...بلافاصله.
ولادت حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها هم با غصّهی تمام گذشت. و از قدیم شنیدهایم و دیدهایم و لمس کردهایم که: دنیا دار مکافات است. و نیز: از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو زجو. به شدت ناراحتم و غمگین. کاش خیلی چیزها رو با چشم خودم نمیدیدم و لمس نمیکردم...
اللّهم انّا نرغب الیک فی دولة کریمة. تعزّ بها الاسلام و اهله و تذلّ بها النّفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدّعاة الی طاعتک و القادة الی سبیلک.
همینهایی که میبینی کتاباند. همین آدمهایی که از پلههای نمایشگاه
دارند بالا و پایین میروند. بخوان. اینها را بخوان. چقدر کتاب باید
بخری؟ همهاش که نباید کاغذی باشد.
حاج حسن.س را دیدم که داشت تسبیح به دست میآمد به نمایشگاه و ذکر میگفت و
سلامی دادم و پاسخی به زیبایی شنیدم و ادامه ذکرش را گفت و گذر ما از مقابل هم رخ
داد.
شبستان را از بقیه بخشها بیشتر میپسندم، از این همه فضای وسیع مصلی امام
خمینی رحمةالله علیه. آدمهای بازدیدکننده هم انگار متفاوت بودند و به
عاشقهای واقعی کتاب شبیهتر.
بلندگوی تبلیغاتی نمایشگاه کتاب تهران، آزار دهنده بود. کاری غیر صحیح در فضای محتاج آرامش نمایشگاه کتاب.
دیدار با چخوف را فقط خریدم. 1150 تومان. غیر از این هرچه خریدم برای خانوادهام بود و سفارشهای یکی از دوستان.
خوب بود که امسال فرفره و سوت سوتک و این اسباب بازیها را برده بودند کیلومتر 4 سالن کودکان و به سمت خروجی نمایشگاه.
و"ون" هم ایده جالبی بود که یکبار سوارش شدم امروز که بیست دقیقه رفتم نمایشگاه برای تعویض یک کتاب.
اجبار مدارس به دانش آموزان و باالتبع دانش آموزان و خردسالان به والدین
برای حضور در نمایشگاه و خرید کتابهای کمک آموزشی مؤسساتی مثل: "عاج" و "
سطحی اندیشان" و"کیبرد چی"را میشد از چهره و رفتار و حرکات و سکنات بعضی
از این آدمهای محترم زحمتکش حدس زد. کسانی که اصلاً خیال نمیکردی علاقه
چندان یا مجالی برای خرید و خواندن کتاب داشته باشند.
نامبرده محترم در دو جا در کلبه دنج خودمان از این نمایشگاه سخن گفته:
بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت اول و بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت دوم
اگر فرصت دارید بخوانید حتماً وگرنه سرتان کلاه رفته به همان بزرگی که نامبرده در کلبه دنج فرمودهاند.
با دوستم رفتیم امامزاده. صبح بود و ساعت ده. خلوت بود و من و او و ضریح مطهر حضرت امامزاده علی آبائه و علیه السلام. بار اولم بود که به آنجا مشرف میشدم. دلتنگ ایشان شدهام. با دوستم مدام دلتنگش میشویم. مدام مدام. و من از همه محتاجترم به زیارت این مشاهد مشرفه و مدد از ارواح مقدسه. این ماجرا شاید یک ماه است که از آن گذشته ولی برایم تازه مانده. یا ملائکةالله!
