تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

ماحصل کلام اینکه، رمان نویس و شاعر و قصه‌گو و طنز پردازها و امثالهم افزایش چشمگیری خواهند یافت، حرفه‌ای‌تر از قبل. قورباغه را قورت بده و پنیر منیر منو کی برداشت رو بی‌خیال. برو توی کار تخیل و داستانسرایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 0:50  توسط حميد  | 

ولادت حضرت امام محمد باقر علیه ‌السلام و فرارسیدن ماه رجب را به محضر مقدس حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه و دوستان و مخاطبان این وبلاگ تبریک عرض می‌کنم. شما هم بیایید و به من تبریک بگویید. انشاالله که ماه رجب بتوانیم از فرصت‌های فراوانش بهره ببریم.
بگذریم. از همه چیز. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده یا خبری بوده و احدی طوری‌اش شده.
برویم سَر ِ بازی‌های همیشگی خودمان. چون دلم خوش است!
این "گوگل ترانسلیت" یا همان "مترجم گوگل" در روزهای ماضی به فریادم رسید و متونی را که مدت‌ها بود نیمه کاره ترجمه کرده بودم یا بهتر بگویم ترجمه نکرده بودم! برایم ترجمه کرد. ناگفته نماند که بخاطر ترجمه ماشینی  خیلی از جملات نامأنوس ترجمه خواهد شد و باید یک بار هم ترجمه را ترجمه کنیم. مبارک است و "کاچی به از هیچچی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 0:55  توسط حميد  | 

درست است که با کمال پر رویی دیوار حاشایش را بلند در نظر گرفته است، اما غافل نباشد که یدالله فوق ایدیهم.
و حقّ همیشه پیروز است. بدون استثناء. هرچند باطل خود را پیروز بداند. 
و یا منتقم، انتقم!
استخوان در گلو داریم...
در طول عمرم بارها و بارها دیدم که اگر کسی ذره‌ای ستم کرد، تاوانش را پس داد. افسوس که نمی‌توانم مثال بسیار جدیدش را بازگو کنم. فقط سربسته عرض کنم که دیدم کسی با یک بی‌پناه چه کرد و بلافاصله چه کردند با او...بلافاصله.

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:35  توسط حميد  | 

یا باب الحوائج، یا موسی‌بن جعفر علیه‌السلام.
ولادت حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها هم با غصّه‌ی تمام گذشت. و از قدیم شنیده‌ایم و دیده‌ایم و لمس کرده‌ایم که: دنیا دار مکافات است. و نیز: از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو زجو. به شدت ناراحتم و غمگین. کاش خیلی چیزها رو با چشم خودم نمی‌دیدم و لمس نمی‌کردم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 15:35  توسط حميد  | 

اللّهم انّا نرغب الیک فی دولة کریمة. تعزّ بها الاسلام و اهله و تذلّ بها النّفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدّعاة الی طاعتک و القادة الی سبیلک.

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 2:8  توسط حميد  | 

همین‌هایی که می‌بینی کتاب‌اند. همین آدم‌هایی که از پله‌های نمایشگاه دارند بالا و پایین می‌روند. بخوان. این‌ها را بخوان. چقدر کتاب باید بخری؟ همه‌اش که نباید کاغذی باشد.
حاج حسن.س را دیدم که داشت تسبیح به دست می‌آمد به نمایشگاه و ذکر می‌گفت و سلامی دادم و پاسخی به زیبایی شنیدم و ادامه ذکرش را گفت و گذر ما از مقابل هم رخ داد.
شبستان را از بقیه بخش‌ها بیشتر می‌پسندم، از این همه فضای وسیع مصلی امام خمینی رحمة‌الله علیه. آدم‌های بازدیدکننده هم انگار متفاوت بودند و به عاشق‌های واقعی کتاب شبیه‌تر.
بلندگوی تبلیغاتی نمایشگاه کتاب تهران، آزار دهنده بود. کاری غیر صحیح در فضای محتاج آرامش نمایشگاه کتاب.
دیدار با چخوف را فقط خریدم. 1150 تومان. غیر از این هرچه خریدم برای خانواده‌ام بود و سفارش‌های یکی از دوستان.
خوب بود که امسال فرفره و سوت سوتک و این اسباب بازی‌ها را برده بودند کیلومتر 4 سالن کودکان و به سمت خروجی نمایشگاه.
و"ون" هم ایده جالبی بود که یک‌بار سوارش شدم امروز که بیست دقیقه رفتم نمایشگاه برای تعویض یک کتاب.
اجبار مدارس به دانش آموزان و باالتبع دانش آموزان و خردسالان به والدین برای حضور در نمایشگاه و خرید کتاب‌های کمک آموزشی مؤسساتی مثل: "عاج" و " سطحی اندیشان" و"کی‌برد چی"را می‌شد از چهره و رفتار و حرکات و سکنات بعضی از این آدم‌های محترم زحمت‌کش حدس زد. کسانی که اصلاً خیال نمی‌کردی علاقه چندان یا مجالی برای خرید و خواندن کتاب داشته باشند.

نامبرده محترم در دو جا در کلبه دنج خودمان از این نمایشگاه سخن گفته:
بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت اول و بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت دوم

اگر فرصت دارید بخوانید حتماً وگرنه سرتان کلاه رفته به همان بزرگی که نامبرده در کلبه دنج فرموده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 2:49  توسط حميد  | 

پهنه‌ی دریای محبتت را خواهانیم. سایه‌ات مستدام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:25  توسط حميد  | 

با دوستم رفتیم امامزاده. صبح بود و ساعت ده. خلوت بود و من و او و ضریح مطهر حضرت امامزاده علی آبائه و علیه السلام. بار اولم بود که به آنجا مشرف می‌شدم. دلتنگ ایشان شده‌ام. با دوستم مدام دلتنگش می‌شویم. مدام مدام. و من از همه محتاج‌ترم به زیارت این مشاهد مشرفه و مدد از ارواح مقدسه. این ماجرا شاید یک ماه است که از آن گذشته ولی برایم تازه مانده. یا ملائکة‌الله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:5  توسط حميد  | 

باور کن اخیراً بیت اول و مطلع سروده‌ای از شاعران اهل بیت علیهم السلام را که نمی‌دانم جزء کدام دسته از شعرها است، روز و شب زیر لب برای خودم زمزمه می‌کنم و تمام وجودم آرام می‌شود. هرچند شعری است ساده و از لحاظ فنی سطحی ولی با دلم چه‌ها که نمی‌کند. یکی هم بیتی از سروده‌های شاعر دیگری است که این هم برایم شده ذکر مدام! دوای درد شده‌اند این‌ها و هردم که می‌خوانم تشنه‌تر می‌شوم. همین‌طور که نامی از شاعر و سروده‌ها نبرم بهتر است. اینطوری تأثیرش بیشتر است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:41  توسط حميد  |