دلم اینجا نیست.
دلت اینجاست؟
این، ندایی است که به گوشم میرسه.
دلم یک رنگی ویک دلی می خواست ومی خواهد ازخودم.
این چندروزه، لااقل یه خورده هم که شده برای دلم کاری روانجام دادم.
نتیجه خوبی که ازاون دیدم این بودکه بعدازعمری احساس کردم منهم یه آدم معمولی ام!
راحت ترتوی اجتماع حاضرشدم.
بیشترلذت بردم وکمتراذیت شدم.
خیلی چیزهایی که سالها می خواستم وآرزوداشتم رو، تازگیهانمی خواهم!
اتفاقاً خیلی هم معنوی وغیرمادیه.گفتم: فعلاً مانیستیم داداش!
حالا چه نتیجه ای داره؟موضوع برعکس خواسته ام شده!!!
توضیح هم نمی دهم، باعرض پوزش ازبینندگان عزیز!
چرانوشتم دلم اینجانیست؟
چون یادم اومدکه غالب وقتهایه جایی جسمم حاضره و فکرم جای دیگه ایه.
هروقت به حرف دلم کاری روکردم بهم خوش گذشته و
هروقت خلاف خواسته اش انجام داده ام برایم لحظه لحظه اش سخت گذشته.
وقتی که دل ازمن کاری رومی خواهد ومن انجام می دهم احساس گناه نمی کنم.
می خواهم جسم وفکرم منطبق برهم باشه.تاچقدرموفق بشوم خدامی دونه.
دلم می خواهد ازپنجره به بیرون نگاه کنم ولی چشمهایم رومی بندم ونگاه نمی کنم.
حس می کنم بهش ظلم کرده ام.وقتی آزادش میگذارم احساس راحتی می کنم و
فکردیدن بیرون ازپنجره، ذهنم رواشغال نمی کنه تادرگیرش باشم.
این میشه برایم آزادی! البته ازنوع مرغوبش نه ازنوع بی بندوباری!
وقتی دل می خواهد عبادت هم نکنم سعی می کنم عبادت نکنم!
خودش میشه یه محرکی برای عبادت!
عجیبه ها!
ولی بنظرم زیادعجیب نیست.
عالم دیوانگی هم خصوصیات خودش روداره دیگه!
بسه دیگه خیلی ازخودم تعریف کردم.
بقیه تعاریف برای جلسات بعد.
راستی اگه دیرآپدیت کردم بعلت نوعی خودخواهی بوده!
سلامت باشید
یاعلی
حمید:۲۱/۴/۸۴
دلت اینجاست؟
این، ندایی است که به گوشم میرسه.
دلم یک رنگی ویک دلی می خواست ومی خواهد ازخودم.
این چندروزه، لااقل یه خورده هم که شده برای دلم کاری روانجام دادم.
نتیجه خوبی که ازاون دیدم این بودکه بعدازعمری احساس کردم منهم یه آدم معمولی ام!
راحت ترتوی اجتماع حاضرشدم.
بیشترلذت بردم وکمتراذیت شدم.
خیلی چیزهایی که سالها می خواستم وآرزوداشتم رو، تازگیهانمی خواهم!
اتفاقاً خیلی هم معنوی وغیرمادیه.گفتم: فعلاً مانیستیم داداش!
حالا چه نتیجه ای داره؟موضوع برعکس خواسته ام شده!!!
توضیح هم نمی دهم، باعرض پوزش ازبینندگان عزیز!
چرانوشتم دلم اینجانیست؟
چون یادم اومدکه غالب وقتهایه جایی جسمم حاضره و فکرم جای دیگه ایه.
هروقت به حرف دلم کاری روکردم بهم خوش گذشته و
هروقت خلاف خواسته اش انجام داده ام برایم لحظه لحظه اش سخت گذشته.
وقتی که دل ازمن کاری رومی خواهد ومن انجام می دهم احساس گناه نمی کنم.
می خواهم جسم وفکرم منطبق برهم باشه.تاچقدرموفق بشوم خدامی دونه.
دلم می خواهد ازپنجره به بیرون نگاه کنم ولی چشمهایم رومی بندم ونگاه نمی کنم.
حس می کنم بهش ظلم کرده ام.وقتی آزادش میگذارم احساس راحتی می کنم و
فکردیدن بیرون ازپنجره، ذهنم رواشغال نمی کنه تادرگیرش باشم.
این میشه برایم آزادی! البته ازنوع مرغوبش نه ازنوع بی بندوباری!
وقتی دل می خواهد عبادت هم نکنم سعی می کنم عبادت نکنم!
خودش میشه یه محرکی برای عبادت!
عجیبه ها!
ولی بنظرم زیادعجیب نیست.
عالم دیوانگی هم خصوصیات خودش روداره دیگه!
بسه دیگه خیلی ازخودم تعریف کردم.
بقیه تعاریف برای جلسات بعد.
راستی اگه دیرآپدیت کردم بعلت نوعی خودخواهی بوده!
سلامت باشید
یاعلی
حمید:۲۱/۴/۸۴
+ نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 13:8  توسط حميد
|