تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله


 السلام عليك يا امام جواد

شهادت حضرت جواد عليه‌ السلام رو تسليت عرض مي‌كنم.
مادامي كه توان داشته ‌باشم و قدرت انجام كاري، به مدد اربابم از آل الله دم مي‌زنم؛ ولو با ذكر يك سلام بر ايشان.
بايد نسيم حاصل از حركت رداي حريري كه بر تن آلاله‌ها پوشيده‌ شده به مشام محب اهل بيت برسه تا كم كم دست از هواها برداره. خوشبختانه در اين مورد، هنوز اميدم رو از دست نداده‌ام.
---------------
چهل سالگي كه مي‌خواهد برسه، دل نازك‌تر ميشه و انتظارات هم بيشتر ميشه از دل! ما كه واردش شديم چند ماهيه و لله الحمد كه اجازه داد تا فرصت بيشتري براي جبران مافات داشته‌باشم.
جناب حميد آآ، ببين دلت نازك‌تر شده يا همچنان سختانيت و سنگانيت داره؟(از مصدر سخت و سنگ!!!)
مدتيه كه شايد از ماه مبارك به اين طرف باشه، خيلي هواي سال ‌۱۳۶۱ رو در سرم دارم. آخه مي‌دوني چيه؟ سال ۱۳۶۱ از معنوي‌ترين سال‌هاي اين مملكت بوده. دسته گل‌هايي كه در اين سال پرپر شدند انصافاً رنگ و عطر ديگه‌اي داشتند، بهشتي بهشتي. نگاهشون اين طرفي هم هست ها...
حالا در سال ۱۳۸۵ چي شده كه من همه‌اش سرك مي‌كشم به اون سال خدا مي‌دونه علتش رو.
******
از دوستاني كه وبلاگ ندارند و كامنت مي‌گذارند خيلي ممنونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 13:3  توسط حميد  | 

مستي از ما نيست، خود مي‌طلبند...(نمي‌دونم كجا اينو خوندم)
حيــــــــــــــــــــــــــدر مدد
----------
از اين اتوبوس ريالاتي‌ها رو كه سوار شدم، با اينكه جا زياد بود روي صندلي‌اي نيشستم كه برعكس جهت حركت اتوبوس قرار گرفته بود. همه‌چي بهم ريخت يه باره! يه نگاه جامع ‌الاطراف كردم به كل اتوبوس و تقريباً تك تك آدم‌هايي كه رو برويم نيشسته بودند.
خوبي‌اش به اين بود كه خوانومان(جمع الخانم، في لغة العجب و لاعرب!‌) حضور بسيار كمرنگي داشتند و اون تعداد معدود هم كه در انتهاي اتوبوس بودند به چشمم نيومدند. القصه، راستش رو بخواهيد ديدم احدي از مردان، ياراي چشم در چشم شدن با من رو نداره. چرا؟ بماند براي فرصتي، اگر شد.
به سختي خودم رو كنترل كردم تا مبادا بخندم ولي از لبخند نتونستم فرار كنم. آخه هر كي اين طرفي مي‌شينه يا كتاب مي‌خونه مثلاً! يا خودش رو به خواب مي‌زنه و يا به سقف اتوبوس و پنجره‌هاش نگاه مي‌كنه. اما من نتونستم يعني از همون اول كه سوار شدم تك تك آدم‌ها رو نگاه كردم تقريباً. شايد خنده‌ام‌ واسه اين بود كه اون‌ها يا الكي چرت ‌مي‌زدند يا چشم‌هاشون رو از روبرو شدن با نگاه‌هام فراري مي‌دادند. گاهي اوقات اينجوري‌ام ديگه، اگه شيطنته كه نيست پس چيه؟ بلــــــــــــــه؟
--------
درهاي رحمات و نعمات ويژه و غير ويژه خدا بازه ولي كو چشم بيناي من كه ببينه همه ‌چي دور و برمه ولي هر چيزي به موقعش بايد ديده بشه لابد.
-----
به يكي‌ ميگن آب، ياد اكسيژن و هيدروژن ميفته، به نوكر امام حسين كه مي‌گن، داغش تازه ميشه؛ ميگه حسين!
ريز شدن به احوالات عاشق‌هاي خوب و رتبه اول ارباب، بركت داره. عاشق‌هاي رتبه يك!
--- 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 17:45  توسط حميد  | 

آي دوستايي كه درحقم دعا مي‌كنيد، ممنونم. خجالت زده‌ي اين‌همه محبت شمام.
خيلي وقته مي‌خوام اينو بنويسم ولي امروز نوشتم.
--------
خوش به‌حال پناهنده‌هايي كه به امام رئوف، حضرت علي‌بن موسي‌الرضا رو آوردند.
-----
خوش به سعادت نوكران آستان حضرت قمربني‌هاشم، بخصوص رتبه اول‌هايش...جايگاه اين‌ها دربين بقيه خادمين چهارده معصوم عليهم‌السلام، فوق‌العاده رفيعه.
------
از همين حالا دلم برا محرم تنگ شده! برا قاسم‌ بن الحسن، حضرت علي‌اكبر، حضرت رقيّه.
دست خودم نيست كه نيست...
باز باران با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي‌خورد بربام خانه
.

باران اشك، بام دل، گوهر عشق امام حسين....
يادم آرد روز باران
گردش يك روز ديرين
خوب و شيرين....

روز ديرين الست...عهد وجودم براي اطاعت از قمر بني‌هاشم...چه خوب... چه شيرين...
كودكي دهساله بودم...
شاد و خرّم
با دو پاي کودکانه

مي‌دويدم همچو آهو....
مي پريدم از سر جو 
ارباب! ازهمون كودكي هم دوستت داشتم. اهل كارهايي كه كردم نبودم، براي گناه خلق نشدم...آب شدم تا بفهمم...

همچو آهو،
سال‌ها بايد دويد تا به پناهگاه شما رسيد. آنكه فهميد برد و آنكه نفهميد باخت. 
بايد با خيلي‌ها آشنا شد و بريد از اون‌ها...تا قدر نوكري و خاك شدن زير پاي شما رو دونست...كه هنوز ندونستم چنانكه بايد و شايد.
-----
براي ياد آوري خودم و بخاطر اينكه شايد بعضي‌از دوستان بخواهند مقدار بيشتري از شعر رو مرور كنند،  قسمت‌هايي‌‌‌‌‌‌‌‌اش رو از بين كامنت‌هاي اين وبلاگ آوردم خدمتتون؛ بفرماييد:
بازباران
با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب وشيرين
توي جنگلهاي گيلان

کودکي ده ساله بودم
شاد و خرّم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پاي کودکانه
مي دويدم ، همچو آهو
مي پريدم از سر جو 

دور مي گشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده 
از لب باد وزنده
داستانهاي نهاني 
راز هاي زندگانی

 
برق چون شمشير برّان
پاره ميکرد ابر ها را
تندر ديوانه غرّان 
مشت مي زد ابرها را
جنگل از باد گريزان 
چرخها مي زد چو دريا
دانه هاي گرد باران 
پهن مي گشتند هرجا 
سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران 
به! چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
راز هاي جاوداني ، پند هاي آسماني :
- « بشنو از من کودک من !
پيش چشم مرد فردا 
زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن-
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 14:18  توسط حميد  | 

يا فاطمة المعصومة اشفعي لي في‌الجنة.
بي‌بي جان، تولدتون مبارك.
يا امام رضا، تولد خواهرتون رو تبريك عرض مي‌كنم.
يا صاحب الزمان، بر شما هم مبارك.

.....
بي‌همگان بسر شود
بي تو، بسر نمي‌شود...
گاهي اوقات ما دنبال فيض مي‌رويم
بعضي وقت‌ها هم فيض شامل حال ما مي‌شود...
يه وقت‌هايي ما ياد كربلا مي‌كنيم،
يه زماني هم كربلا ياد ما ميفته و دلش برامون تنگ ميشه.
فرصت‌ها رو بايد غنيمت شمرد، مثل غنيمت جنگي!
مگه چقدر فرصت داريم در سراسر عمرمون كه بتونيم بگيم حسين؟
زبونمون قادر به ذكر نام آقا اباالفضل بشه؟
و ما ادريك ماالاباالفضل...
كيست اين سيد و مولاي من؟
يه و قت من مي‌گويم ارباب ارباب،
يه وقت هم فردي كه سيمش وصله به عالم بالا...مي‌بينه و ميگه.
من ادا در مياورم، او نسخه‌ي اصله و اورجينال.
....
هرچي بيشتر با اين چيزها انس مي‌گيرم،
با خيلي چيزها، ديگه نمي‌تونم مأنوس باشم.
هي بايد دوري كرد و دوري كرد از خيلي چيزها
تا نزديك و نزديك‌تر شد به صاحب خود...
روز به روز هم بيشتر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 17:16  توسط حميد  |