تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

                                                                                           
ماه محرم كه مياد، انگار من هيچي از خدا نمي‌خواستم توي زندگي و

فقط براي اين خلق شده‌ام كه با حال و هواي اين ماه عشق‌بازي كنم.

***
محرم، احرام عشق.

حواس جمع در نيت و رفتار و گفتار.

دقت
در همه ‌چيز.

دريافت معنوي بيشتر.

نگه‌داري از اين دريافت‌ها.

والسلام.
            

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 18:46  توسط حميد  | 

طول ندي‌ها. زودي بنويس و قال قضيه رو بكن و خلاص.
-----------
ما خيال مي‌كنيم كه ‌خودمون عددي هستيم در مبارزه با شيطان و نفس. خير، بسي خيال واهي‌است اين امر.
رفته مكه و حاجي شده و برگشته، توي اين سن پيري. والله كه نوراني شده و شايد خودش هم مي‌دونه  ولي حيف و صد حيف كه بلد نيست چي‌جوري از اين نورانيت نگهداري كنه. نه اين كه من بلدم و اين حرف‌ها رو مي‌زنم، نه. ولي يه چيزهايي ديديم از حاجي‌هاي اصيل كه وقتي مثل اين آقا رو مي‌بينم ناراحت مي‌شوم. اصلاً مي‌ترسم مكه بروم، مي‌فهمي اين رو؟ مي‌ترسم. رفته و برگشته از تكنولوژي ساخت تأسيسات اونجا و هتل‌ها و غيره سوغات آورده. لابلاي حرف‌هايش هم گفت كه سفر خوبي بود چون خانمم هم همراهم بود!!!!
حاجي ديگه‌اي هم هست كه چند بار مكه رفته و هر بار هم حلاليت طلبيده لابددد ولي هنوز نفهميده ‌رعايت حال ديگران يعني چي، نفهميده! نفهميده ساعت دوازده شب وقت تماس تلفني با من كه هيچ نسبتي جز آشنايي معمولي با او ندارم نيست.
حاجي اصيل سراغ دارم كه وقتي در جواني! رفت مكه و برگشت،‌ ديگه نتونست دست به خيلي از كارها بزنه. به همين سادگي! حتي عمداً رفت طرف گناه، ديد نه، دلش در گروي صاحب دلي ‌است بي مثال و بي تمثال...فداي اين صاحب بشوم الهي.
ما حرف مي‌زنيم روزمره از خودمون و از سر نفسمون. ولي گاهي اوقات كه انشاءالله زيادتر بشه، كلمه‌سازي ذهن به امر صاحب نفسي است كه اختيار دار وجود و هست و نيست ما است و الّا جز آلودگي، از من خبري نيست كه نيست.
رفيق من، تو از من بهتري. اين رو بدون كه بالاتر هم هستي در معرفت. حوصله‌ي تعارف هم ندارم.
-------
زبان برنامه‌نويسي سطح بالا! چه زيبا،‌ خوشم اومده از اين عبارت. اگه گرفتي منظورم رو...
....
با كي رفيقم؟ سؤال اول.
كجا مي‌روم و ميام؟ دومي‌اش.
چه مي‌كنم؟ سومين سؤال.
همين جور تا آخر...
از عالم بالا چه خبر دارم؟
نمي‌ميرم؟ ابدي‌ام؟
هر غلطي دلم خواست كنم، در هر سن و سالي كه باشم براي من مجازه؟ نبايد ديگه كمترين خبري از عالم معنا داشته باشم؟
بگذريم...
برويم سراغ وبلاگ‌بازي خودمون كه براي من از سرم هم زياده همين كار. من رو چه به اين حرف‌ها؟
ميكروفن رو بذار زمين حميد جون...بستني نيس كه هي بخواهي گاز بزني. باور بفرماييد كه بارها امتحان كرده‌ام خاصيت مغناطيسي ميكرو‌فون رو. لامسسسب يه جوريه كه نميشه ازش دل كند. بخصوص كه مستمع هم دل بدهد به حرف‌ آدم.
بفرماييد نون سنگك تازه و پنير! نذري هم هستا.
اين مدت  كه تشييف نداشتم اينجا، يه كار پژوهشي داشتم انجام مي‌دادم با يه ماست و نوشابه. يه برنامه نويسي با اكسز و يه دونه هم طراحي سايت. بغل دستي‌ام هم چند صد تا پرينت داشت. حساب ما چقدر ميشه قربان؟
و السلام نامه تمام. داري مي‌روي در هم ببند پشت سرت،‌ هوا سرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 9:6  توسط حميد  |