- موندهام كه طرف كه چهل و چند سالشه و خيلي هم باسواد و مديركل هم هست، چرا وقتي ميخواهد سلام عرض كنه تا كمر خم ميشه؟ بخصوص در برابر خوانوم!
- بنده از همين دهاتهاي اطراف هنگ كنگ اومدهام و اطلاعي از عرفان خلاصه شده در نماز شب و عبادات محض ندارم. شرمنده.
- اگه موبايل داشتم، دوست داشتم فقط از جيبم بيارمش بيرون و صفحهاش رو روشن كنم. يه نگاهي بهش بيندازم كه مثلاً چه پيغومي دارم. بعد هم سريع بگذارمش سرجايش. هميشه هم خاموش باشه!
اين خودش يه كلاسه!
- فوري فوتي!
نياز سريع به يه خودنويسي كه بشه با اون روي مانيتور امضا كرد و خطاطي. طرف مقابل هم كه اون بر اينترنته دستش جوهري بشه!
- ميگن وقت طلا است. اشتباهه. وقت زغاله. همين. عرض ديگهاي ندارم جز يه كتاب حرف مونده!
دارم تصور ميكنم كه اگه مطالب وبلاگم رو يه جا جمع كنم و بخواهم از اونها عصارهاي تهيه كنم، چه اتفاقي ميافته.
يكي ديگه از فكرهايي كه امروز سراغم اومد اين بود كه مثلاً پنجاه سال بعد، ما وبلاگنويسان چطوري وبلاگ مينويسيم. قطعاً روشهاي بسيار سريعتر و راحتتري اختراع شده تا اون وقت. احتمالاً بصورت رد و بدل شدن به واسطهي نور يا مثلاً صوت. من كه علم فيزيك و شيميك وارد نيستم كه.
يا ممكنه كف دستت يه چيزي بنويسي و مخاطبينت در هرجاي دنيا كه باشند بتونند اين نوشته رو بخونند و بهش لينك هم بدهند. عجب تخيلاتي استاد! اجازه ميدهيد اينها رو جايي بگيم؟
اين كلمه "رافائل" منو كشت اين چند روزه از بس كه در ذهنم تكرار شد و به زبونم اومد، "رافائل"!
.
.
از اين قسمت سريال چيز خيلي خوشم اومد، اين محمود آقا و قدرت و آهان زير تيغ:
صحنه دادگاه و حرفهاي محمودآقا:
خواستيم باهم آبگوشت بخوريم كه......................نشد.(با همون حالت ناراحتي و حسرت محمود)
خواستيم....وبلاگ بنويسيم.........كه..............نشد.
خواستيم بقيه سريالو جور ديگه ادامه بديم.......كه ............نشد.
خلاصه آقاي قاضي خيلي نازي كه منتظر ميشي من برات داستان بگم، اونهم با آب و تاب من.
بعدش هم سخنراني مبسوط خسروخان بدون وقت قبلي!
ننه من غريبم قدرت هم خيلي با مزه بود. لباس هايش رو وسط دادگاه درآورد و تيكه پاره كرد. خودش رو از وسط نصف كرد، و زن جعفر هق هق زد زير گريه. نيست از اين آدمها دور و برمون؟ تا دلت بخواهد هست.
رضاي ننه مردهي قوقولي قوقو هم، ببخشيد بابا مرده! آره، اون هم كه يه نگاه به محمود و نگاههاي ريشخند دارش؟! و يه نگاه هم به جعفر و يادي هم از دخترعموي مهربونش! تاب نياورد و تقاضاي كوبيدن سر محمود به تيزي ستون رخت كن كارخونه رو عنوان كرد.
.
.
سريال از نفس بيفتاد:
شيده خانم هم كه بيشتر منو ياد هاچ زنبور عسل ميندازه تا يه دختر دانشجوي مبارز و انقلابي، اونهم اون موقعا.
اين آرش هم وجداناً تا ميبينمش ياد سريال ماه رمضون ميافتم و قاطي كردنش. تيك عصبي پيدا كرده بود اونجا.
يا كاشفالكرب عن وجهالحسين عليهالسلام،
اكشف كربي بحق اخيكالحسين عليهالسلام.
عالم به فداي طره موي مركب شما.
السلام عليك ايهاالعبد الصالح المطيع لله و لرسوله، المواسي اخاه...
ممنونم تا پاي جان ناقابلم، به مدد شما.
آه!
كه مرحوم شيخعباسقمي
در كتاب نفسالمهموم در انتهاي بعضي از مقاتلي كه بيان كرده نوشته،
برايم ارزشي بيش از صدها سخنراني و روضه خواني بيروح توسط بعضي سخنرانها و... داره.
شب تاسوعا است و دلم بهونه كرده.
ياقمربنيهاشم.
از قديم گفتهاند:
ز ارباب ادب درياب آداب.
يا صاحب ادب!
دعا كنيد فداي شما بشوم، نه فداي هواي نفس.
كه اعتراف ميكنم در برابر هواها و هوسها عاجزم و بيياري شما مغلوب.
هواي نفس حتي در عبادات عزاداري براي ابيعبدالله و انجام اعمال خوب هم
دست بردار نيست، قصد نابودي يكي از ريزهخواران خوان نعمت شما رو داره،
مطمئنم دستم رو خالي برنميگردونيد. بر ميگردونيد؟ حاشا و كلّا،
كه جسارته اگه اين رو باور داشته باشم.
اي حيدر كرببلا، ادركنا!
حيدر كرببلا ادركنا!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز هفتم از ماه محرم رسيده.
كم كم اوضاع و احوال روحيام داره بههم ميريزه. الهي شكر...
فكرم رو از تصور تشنگي اطفال و بسته شدن آب بر آلالله منحرف ميكنم. دل و جرأتش رو ندارم كه بهش فكر كنم. حالا چيجوري خيلي از مداحان و روضهخونها دلشون مياد كه بيپرده روضهخوني كنند بماند. ادعاي دوستي اهلبيت رو دارند ولي با مداحيها و سخنرانيهاشون دل صاحب عزا رو به درد ميارند. ما كه مصيبتها رو نديدهايم، تحمل نميكنيم. مگه ميشه امام زمان روحي فداه كه همهي مصيبت رو ميبينند و درك ميكنند ناراحت نشوند؟
خدا شاهده بهترين روضهها و شعرها و نوحههايي كه تا بهحال ديده و شنيدهام، اونهايي بوده كه كنايه آميز بوده و در لفافه و غير صريح.
هفتمين روز محرمه؛
لابد غوغايي توي كربلا بهپااست...اينجوري گفتهاند عاشقان ابيعبدالله
ميخواهم بگم خدايا گوشم رو شنوا كن به صداهايي كه از كربلا به آسمون بلنده، انگار يكي بهم ميگه تحملش رو داري؟ آب نميشي؟ اگه شنيدي ميتوني ساكت بنشيني؟ آروم داري ديگه؟ ميتوني ديگه به آب نگاه كني؟
يا صاحبالزمان...خداصبرتون بده آقاجان...
بعد از كربلا به عليامخدره حضرت رباب سلاماللهعليها چه گذشت؟ خدا عالمه...
ياعلي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توي اين ميل باكس جديد ياهو يه شتر مرغ دنبال يه پسره ميدووه. چراااا؟
فرق ما با پدرانمون در اينه كه اونها وقتي چهل سالشون بود، نقش همون چهل سالگي رو بايد ايفا ميكردند و پيرترها؛ نقش پدر بزرگ رو. و ما؟ ما در اين چند ساله مجبوريم اين خلاء وجودي پدربزرگها رو هم پر كنيم. يعني اينكه چون تعداد عزيزان جوان جامعه نسبت به بقيه ردههاي سني بيشتره و تعداد افراد بالاي پنجاه سال كمتر، لذا امثال اينجانب هم بايد نقش خودمون رو ايفا كنيم و هم وظيفهي آدمهاي بزرگتر از خودمون رو. اينه كه خيليهامون از عهدهاش بر نميآييم، بخصوص در مباحث معنوي و تربيتي. اول هم خودم رو ميگم و شايد اين حرفهام توضيح بيشتري بخواهد و شايد هم نخواهد.
insert: لاوازيه؟ جدول تي استيودنت؟! اشكوب زمين شناسي ويلافرانشين؟
افعال ربطي را تعريف كنيد.
چه جالب! آموزش زندقاني و تربيت فرزندان و آشاميدن آب و بستن شيرگاز، از طريق تلويزيون و راديون. آنهم با كلماتي گهربار و كارشناساني فراوان.
مسائل معنوي هم چند ساليه سرقفليدار شدهاند.
هيئت هم فقط هيئت ما! معصومين فقط و فقط به ماها سرميزنند.
- -
*-*
از آلفرد هيچكاك بيشتر به اين خاطر خوشم مياد كه قبل از خودش الگويي نداشت براي فيلمسازي و كارگردوني در اين كلاس.
-*-
همچنان اسير نفسم به مولا، اگه نبودم وضعم بهتر از حالا بود. گرچه عنايات صاحب لوايي بينظير رو بر تمامي وجودم حس ميكنم ولي اين دليل غرورم نبايد بشه كه غرور با ضرب ميكوبه زمين آدمو.
