|
تَوَكّلتُ عَلَيالله
|
آزمون دكتري؟ چيزه، خوشبختانه قبول نشدم. ديگه لو بدم ديگه. همين بود كه گفته بودم سرم شلوغه و اينها، چند وقت پيش. ايشاللا دفعه بعد، نشد دفعه بعدتر.
من نميگويم آزمون توفلش(لهجه رو باش) يا همون تافلش سخت بود يا آسون. ميتونم بگم چرت بود!محتواي سؤالهاي زبان هم بار منفي رواني داشت. هي نوشته بودند دانشجوها بخاطر اينكه سؤالها سخت بود نتوانستند قبول شوند. نميدونم متن داده بودند كه كالج فلان در فلان كشور خيلي سخت گير بود و دانشجوهاي خيلي تيزهوش رو ميپذيرفت و از اين قبيل سؤالهاي روان پريش كنتسكيو هن بانو هن يانگو. محيط امتحان و سر و صداي داخل حوزه هم كه حرف نداشت. تازه كارنامه هم ندادهاند!!! وجداناً خوشحالم كه قبول نشدم.
(گربه و گوشت و ديزي)
-----------
مخابرههاي فرا وبلاگي دو يا سه تا از دوستان وبلاگي خيلي قويتر از اونيه كه فكر ميكردم.
---------
عيد كه شد ميشينم هر چي فيلم درجه يكه چك ميكنم، از تلويزيون.
-----------
خونه رو برق انداختم. شيشهها رو شستم. فرش روي كولم انداختم(دوازده متري) و حمل كردم:(حممممالي) براي منزل. جيبهام رو هم تكاندم، بنابراين شايد شبها رفتم سرچار راه، سيگارفروشي! بهشكل ناشناس با صورت شطرنجي.
شهادت حضرت رسول اكرم صليالله عليه و آله و سلّم، امام حسن مجتبي عليهالسلام و حضرت امام رضا عليهالسلام رو به محضر امام زمان عليهالسلام تسليت عرض ميكنم.
دو ماه از آغاز محرم و ايام عزاداري امام حسين عليهالسلام گذشت. اي واي...آيا قدمي نزديكتر شدم به خواستههاي ايشون يا خداي ناكرده خير؟ آيا عزاداريهايم مقبوله يا...؟ والله اگر سؤال نكنم از خودم سخت در اشتباهم. اين سؤال كردنها يعني چك كردن ارادت خودم! مبادا اين ارادت به يغما بره، اين كار يعني اندازهگيري و سنجيدن وضعيت نوكريام. بگذريم كه از هزاران حرف، بخش بسيار ناچيزي رو اينجا مينويسم. به جهت اينكه حرف خوب رو خيليها شايد بلد باشند ولي موقع عمل كه ميرسه، تعداد خيلي كم ميشه و من ميخواهم حدالمقدور از گويندگان بيعمل فاصله بگيرم و به عاملين كم سخن نزديك بشوم. و به عبارتي از چيزهايي در حد و اندازهي دانستههاي خودم حرف ميزنم...
ياعلي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند تا وبلاگ ديگه هم دارم كه در سه تاي اونها مطالب علمي مينويسم. در بقيه، مطالبي مثل همينجا نوشتهام ولي قسمت نظردهي اونها رو بستهام. اين وبلاگم اصلي ترين وبلاگه و تنها وبلاگ داراي مراودات سايبر نانو پنير. خدمتتون عرض كنم كه كار و زندگي هم داريم اگه اين قرتي بازيهاي اينترنتي بذاره. آهان، در يه فاروم تخصصي هم مديرم كه يا مطالب علمي مينگارم و يا مقاله پقاله معرفي ميكنم و يا پاسخ به سؤالات ميدهم. اين وبلاگ رو باهمهي مسائل و حواشياي كه داره بيشتر از همه دوست دارم.
الآن يه حس علمايي عرفايي بهم دست داد و احساس كردم كه محاسني بلند و سفيد دارم و عدهاي هم دور و برم هستند و به دست بوسي و خدمتگزاري حقير مشغولند. شما بوديد استخاره ميخواستيد؟ اجازه بفرماييد....بئئئئئلههههه خوب است، انجام دهيد كه مبارك است عروسيتان انشاالله...
ولي بيشتر از علما بودن در عالم واقع، دوست دارم يه دانشمند مو سفيدي باشم كه داره با عينك ته استكانياش يه تيكه كاغذ رو بررسي ميكنه ببينه كه اون گوشه با خودنويس چي نوشته شده و بعد بره سراغ كتابخونه چند هزار كتابياش و يه كتاب قديمي جلد چرمي قهوهاي رو برداره و با اين نوشته تطبيق بده. در آخر هم خاكهايي رو كه از بيابونهاي كالاهاري افريقا آورده بذاره زير ميكروسكپ و دانهبندي اونها رو مطالعه كنه و آخرش هم خاكها رو اشتباهي بريزه داخل ماهيتابه و روش روغن بريزه. به خيال اينكه داره نيمرو درست ميكنه.
بسكه من كتاب علمي تخيلي خوندم ببين عاقبتم چي شد.....
اربعين شهادت امام حسين عليهالسلام و اصحاب باوفاي ايشون هم گذشت. از حضور در مجالس عزايي كه به نام حضرت بپا شد چه بهرهاي برديم؟ انشاءالله كه حضور ما مورد قبول صاحب عزا يعني حضرت صاحبالزمان عليهالسلام بوده باشه و از لحظه لحظهي اين ايام فيض برده باشيم.
خدا كنه كه اين آخرين حضور ما، بر سر سفرههاي معنوي نباشه.
خدا كنه كه هدف اصلي حضور در اين مجالس رو گم نكنيم و از ياد نبريم. ياعلي
آقاي رسول ملاقلي پور، خدا بيامرزدت. روحت شاد. انشاالله كه با اربابمون امام حسين و ياران ايشون محشور باشي. از خودت خوب يادگاريهايي گذاشتي و رفتي. انشاالله كه مهر قبولي رو به كارنامهات زدهاند. ما كه دوستت داشتيم و داريم. ياعلي
- ستونهاي كاخ تخيلاتم به لرزه در ميآيد، هنگامي كه حس كنم دوستي يا آشنايي؛ از رفتارم دلگير شده ولي به دلايلي از ابراز اون ميپرهيزه.(حرفهاي آدم بزرگها رو ميزنيها...)
- صبحها كه ميزنم از خونه بيرون، زوري هم كه شده نگاهي به آسمان بيكران و ابرهاي جور واجور مياندازم و به درختان و هرچيزي كه به نحوي طبيعت رو برايم زنده كنه. درختهاي بيبرگ و بر از سرماي زمستان، امروز با من حرفها داشتند؛ همون چنارهاي بلند و زيباي كنار خيابونها.
- ديشب هم ياد من بوديها، همون وقتي كه سريال محمود آقا و قدرت داشت پخش ميشد. نگو نه كه من باور نميكنم، لااقل از جنابعالو!
- چه دورهي بدي شده، جامعه خيلي خراب شده ننه. ببين دخترها و پسرها با چه وضعي بيرون ميآيند. جوونها حيا رو خوردهاند، بيادب شدهاند، شلوارشون آستين بلند شده. اين پولداراي بي دين و ايمون هم چه خونههايي دارند، چه ماشينهاي لوستري سوار ميشوند، استرخ هم داره خونهشون اين بيدينها.
ازقول دلش: چي ميشد منهم دستم ميرسيد و اين امكانات رو داشتم و به همه پززززززز ميدادم. يكي از اين پسر جوونها هم ميشد شو ورم؟!
- اگه اسم وبلاگم اين نبود، شدت طنز اينجا رو افزايش ميدادم، با ريختن ذغال سنگ بيشتر به داخل كوره موتورخونه كشتي و افراختن بادبانها. ذغال با ز درسته يا ذ؟ خودم ميدونم كدوم درسته از شما ميپرسم ياد بگيريد.
سر راهم كه ميام، ابتداي كوچهاي؛ كنار ديوار يه سقاخونهي كوچولو قرار داره. اين ايام هميشه شمعهايي داخلش روشنه، براي نذر و نياز مردم. دل ميبره از من. به اضافه يه عَلَم بزرگ سبز رنگ كه گهگاهي در اهتزازه و انگار داره با من حرف مي زنه. من رو ياد صاحبم مياندازه و غصههاي بيپايان كربلا.
بعضي از اين پارچه مشكيها و پرچمهاي عزا بيچارهام ميكنند و بهونه به چشمهايم ميدهند براي نمناك شدني كه منتهي به آزادي روحم ميشه، حتي براي لحظاتي توي اين حال و روز خرابي كه هست.
يه ترس بزرگ هميشه همراهمه:
ترس از رد شدن از اين امتحانهاي گاه و بيگاه كه نه زمانش معلومه و نه مواد امتحانياش و نه سبك و سياقش. فقط ميدونم كه ممتحن خيلي مهربونه، خيلي...
نگرانم رفيق!
اِنّ اللهَ مَعَ الصّابرين.
سلام.
اگر از حال من خواسته باشيد ملالي نيست كه نيست؟
دوستان عزيز، تماشاگران محترم، مدتيه كه من سختيداً(: شديداً) دچار وجدان درد شده و مشغول كاري بودهام بس مفيد بنام پجوهش علمي. اخيراً يعني همين نيم ساعت پيش از بخش مهم اون فارغ الپرينت شدم. دست خودم درد نكنه.(پجوهش كيلويي چند؟ پول رو بچسب). جناب، پجوهشه كه منجر به پول ميشه ديگه.
و بعد؛
صبح كه اومدم بزنم بيرون از منزل، يه پيرمردي سوار بر اتومبيل قديمياش ما را درحال چتر بازي ديد و نذاشت چترو باز كنيم و تعارف زد كه بيا تا يه جايي برسونمت، اي كه همسايه دخترم هستي. گفتم باشه. از اونجا تا نزديكهاي اينجا كه نيشستم، اومديم و حرفيديم. معلوم گشت دكتري است بالاي هفتاد ساله و استاد بازنشسته دانشقاه. (مأخذ: جوون جاهل، وبلاگ شخصي، درب اول، زنگ وسط)
داراي تئاليف بسيار و جدي ولي خودش شوخي!
باور كنيد لذت بردم همين چند دقيقهاي كه با ايشون بودم، اميدم رو تازه كرد و ميدونيد كه آدمي با اميد زنده است. از بيشتر حرفهايش در همين چند دقيقه بهره خودم رو بردم.
-بي ربط:
جنازه به فتح جيم درسته يا جنازه به كسر جيم؟(جواب: جينازَه)
ببينم تو تا حالا خروج كردهاي؟ روحت رو از جسمت؟ برفرض كه آره، به چه كار آيد فرزند؟ اصل بر انسانيته نه اين بازيها، ما خودمون ديگه آخر اين كارهائيم و روزي چندين بار طي الارض داريم از اين ور ميز به اون ور ميز.
--------
خواهش ميكنم اصلاً راجع به چيزي كه نوشتم نظر ندهيد بلكه هرچي دوست دارين اينجا بنويسين. اصلاً راحت باشين. لم بدين به پشتيها و تلويزيون نيگاه كنين. تازه تعميره(پريروز بيست و هفت سكه بابت تعويض تيونر ارائه شده فقط) چه دلي از ما سوخت.
--------
كلمات و تركيبات تازه:
اُچُخ(Ochokh): واژهاي حمد آآيي، به معناي آدمي كه هيچي سرش نميشه، راننده جواني كه با ماشينش در پياده رو زيگزاگ ميره، زنبيل پلاستيكي كه دستهاش پاره شده، سيب زميني نشُسته كنار كيك تولد! فردي كه نميدونه موقع ناهار توي رستوران محل كار نبايد با موبايل فانتزي اش آهنگ كردي گوش بدهد با صداي بلند! اون هم ده دقيقه!
آدمي كه هرچي بهش ميگم كار دارم، كنارم نشين و مزاحم نشو؛ بازهم ميشينه برايم قصهي امتحان دادن پسرش رو در مدرسه از اول تا آخر تعريف ميكنه. اون هم موقع نوشتن وبلاگ كه تمركز ميخواهم.
گابيلا گورباقل داري: شغل نگهداري هندوانهها در زير بغل، نداشتن معنويت و شنيدن به به و چه چه از دوستان، تخيلي واهي مبني بر ادراكات غيبي و خوردن صبحانه با ملائكت.
زامپارد زي قي فونساليه: دمپايي، سبزي پلو ماهي با همبرگر! كلامي فرانسپورتغالي كه براي هر وقت دلت خواست ميتوني استفاده كني.