تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

-نوشتنم گرفته. هي دوست دارم بنويسم، ولو يك خط. بعد پست كنم و بعد يكي ديگه.
-آقاي.پ كه كمي هم از من بزرگتر است، شش سال، مي‌گويد: من اكثر اوقات تورا دوجور مي‌بينم، يا يك آدم دوست داشتني كه رو به خدا دارد و يا  گاهي يك آدمي كه دوست دارد كمي بازيگوشي كند و بعضاً اخم هم مي‌كند و يا يك خرده عصباني مي‌شود. همين دو حالت. البته عين ِ كلام ايشون اين نبود ولي مجبورم اينجا از فنّ ترجمه كمك بگيرم! بعد هم مي‌گويد ولي بعضي ديگر از آدم‌هاي دور و برمان را چند جوره مي‌بينم و هر بار به يك جور. منظورش اين است كه هربار آن فرد را داراي خصوصيت اخلاقي متفاوتي مي‌بيند كه نشانه‌ي رنگ وارنگ بودن آن آدم است.
به او مي‌گويم: من هم شما را هميشه و اكثر اوقات يك دست مي‌بينم و داراي يك اخلاق و اكثراً دل و زبانت انگار كه يكي باشد ديده مي‌شوي. لبخندي مي‌زند و تأييد مي‌كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 16:2  توسط حميد  | 

.افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب جواني كه ملنگ است!
.وبلاگ‌، برش يا پروفيلي است ناقص از شخصيت نويسنده‌ي آن. قانون دوم ترموديناميخ.
.تازگي‌ها خوشم مي‌آيد كه ابتداي جملاتم "نقطه" بگذارم. ولي ظاهراً كاري است اشتباه، چون نقطه را آخر جمله‌ مي‌گذارند براي اتمام آن.
.وقتي با آدمي ديگر مواجه مي‌شويم، آيا زبانمان همان را مي‌گويد كه دلمان مي‌خواهد؟ خيلي تمرين كرده‌ام كه يكي باشند هردوانه ولي واقعاً سخت است.
.گاهي اوقات خيال مي‌كنم تو ازمن بدت مي‌آيد ولي رويت نمي‌شود بگويي. يا لااقل از حرف‌هايم. بعضي وقت‌ها هم تصورمي‌كنم كه دوست داري با مشت بزني شيشه‌ي وبلاگم رو بشكني يا چرخش رو پنچر كني تا حالم گرفته شود ولي چون امكانش نيست، براي اين‌كه حالي‌ام شود كه چه خبراست، محلم نمي‌گذاري و برايم كامنت نمي‌نويسي. پيش خودت هم مي‌گويي: هوهم!(با صدايي كه ممكنه از بيني‌ات به خاطر دهان بسته‌ات در‌آيد، خودم امتحان كرده‌ام كه دارم راهش رو مي‌گويم!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 15:14  توسط حميد 

.بازگشتم تا حدودي، به آنچه كه بايد. خوب شد. راست و حسيني‌اش رو بخواهي خيلي هم خوب شد.
.خواندن يك داستان بلند ايراني بسيار جذاب و عالي، و بسيار فنّي. ادامه دارد فعلاً.
.دائماً جنگ است، بين خوبي‌ها از طرفي و پليدي‌ها از سمت ديگر. در به اصطلاح "درونم". خوبي‌ها برنده مي‌شوند، انشاالله و به مدد ارباب.
.سوء ظن، بدبخت مي‌كنه آدم رو.
.لابلاي خيلي از حرف‌ها و نوشته‌ها، يك عدد "من" هم بعضاً نمايان است. حرف‌هاي علمي و غير علمي.
شايد من هم مستثني نبوده‌ام تا حالا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 12:3  توسط حميد  | 


نوشتم. به خيال خودم هم خوشگل نوشتم ولي با يك اشتباه جملاتي كه نوشتم حذف شد! بهتر.
دوباره مي‌نويسم ولي حرف‌هاي ديگه‌اي رو.
خوش گذشت. ديشب كه شب تولد امام‌ ِ سجاد عليه السلام بود بيش‌تر. شب تولد حضرت اباالفضل و شب ولادت امام حسين و روز ولادت ايشون هم خوش گذشت، خيلي. سرور قلبي يعني اين.
معتقدم همه‌ي زندگي من رو بگيرند ولي اشك و شادي براي اين خاندان رو نگيرند.
آيا هميشه اين‌جوريه؟ التماس مي‌كنم كه اين گوهر رو از ما نگيرند. شايد بعضي‌ها ندونند كه من چه مي‌گويم، چون اون‌قدر خوبند كه هميشه برسر سفره‌ي خوبان مانده‌اند و جدا نشده‌اند. ولي من دور و نزديك شده‌ام و مي دونم هيچ غربتي بالاتر از اين نيست كه گنهكاري مثل من از اربابش فاصله بگيره. جهنم در برابرش هيچه! و ارتباط با ارباب يعني اصل ِ بهشت و بلكه بالاتر.
مباركتون باشه همه‌ي اين اعياد. ياد خيلي‌ها هم بودم.


مولانا اباالفضل


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 14:58  توسط حميد  | 


ايام شهادت حضرت امام كاظم عليه‌السلام رو تسليت عرض مي‌كنم.
السلام عليك يا موسي‌بن جعفر.
سلام مي‌دهم بلكه جواب سلام را كه واجب است بشنوم، لابد ايشان جواب مي‌دهند. حيف كه گوش‌هايم شنواي اين سلام نيست. بيش‌تر تربيت شده براي شنيدن شوخي‌ها و حرف‌هاي لغو و غيبت‌ و امثالهم.
بايد خداي متعال رو شاكر باشم كه توفيق پيدا كردم در ايام شهادت حضرت، كلماتي بنويسم ولو بسيار مختصر.
موقع جستجوي اينترنتي در مورد زندگاني حضرت، اين دو تا سخن نوراني از ايشون رو هم مناسب حال خودم ديدم و به‌نظرم رسيد كه خوبه توي وبلاگ هم قرار بدهم.

امام كاظم
‏عليه السلام مي‌فرمايند:

 ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛
در هر چيزى كه چشمانت مى ‏بيند، موعظه ‏اى است.

 إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّه
مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

برگرفته از سايت:
صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران

برسندي بن شاهك و يحيي‌بن خالد برمك و هارون الرشيد نامرد هم لعنت.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 18:58  توسط حميد  | 

۱- كتاب داستان"اصيل‌آباد" نوشته‌ي آقاي محمد رضا سرشار رو بعد از سال‌هاي سال، مجدداً خواندم. به‌نظرم صدسال ديگر هم خواندني است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:6  توسط حميد 

-پنجاه سال بعد، نه من و نه وبلاگ! پس چه غم؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 12:0  توسط حميد 

يه خورده سرم شلوغه.
يه خورده فكرم مشغوله.
يه خورده دلم نازكه.
يه خورده به خودم فكر مي‌كنم و به ماه شعبان و ماه رمضاني كه در راهه.
يه مقدار از حرف‌هايي كه دينم رو به غارت مي‌بره خسته‌ام، حرف‌هاي روزمره و اين چي ‌گفت و اون چي مي‌شه و كي بالا مي‌ره و كي پايين مي‌آيد و كي‌چي‌كار كرد و از اين چيزها.
يه خورده به "مقداد" يار اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام فكر كردم و اين‌كه حتي براي يك لحظه شك به خودش راه نداد و ولايتش بي‌چون و چرا بود. يه چند تا سايت هم ديدم درمورد زندگي ايشون.
كمي از نوشته‌هاي استاد محمدرضا سرشار رو خوندم و لذت بردم.
و به چيزهاي ديگه كه اگه فرصت شد خواهم نوشت.
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 18:20  توسط حميد 

اصلاً حرف نزن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 14:22  توسط حميد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 14:22  توسط حميد 

+ وبلاگ فضايي است عمومي و در دسترس خيلي‌ها. دقيقاً مثل كابين هواپيماي جنگي ملخي زمان هيتلر!


(تجربه‌ي نمايش‌نامه نويسي:)

صحنه‌ي اول: خارجي، روز روشن، بين اون‌همه دانشجوش:
(اين ور ِ خط در باجه‌ي تلفن دانشگاهي در شهري غريب و دور افتاده)
دختر دانشجوب: باباع؟! الوع؟!
(همان ساعت اين ور خط پيرمردي محترم و موبايل به دست در تهران، كه نمي‌دونم چه مرضي‌ هست كه عده اي دوست دارند بگويند تهرون يا ايرون!): سلام دخترم.
دختر:باباع، مي‌خواهم ثبت نام كنم. پول ندارم. وقتي هم نمونده. چه خاكي بردارم برسرم بريزم بهتره؟
پدر ِ پولداربا لبخندي زيبا:دخترم يه لحظه صَب كن!(مرد پير در ماشين به پسرش كه رانندگي است مي‌گويد: نگه دار كاردارم احمق! و پياده شده به طرف خودپرداز كه خودش مي‌پردازد مي‌رود. كارت عابر بانكش را از جيب كتش در آورده و به خود پرداز مي‌زند تا پول را منتقل كند و منتقل مي‌كند) آهان! دخترم نگران نباش! پول تو حسابته. خداحافظ، همين حالا.
صحنه‌ي دوم: داخلي، منزل ما، من درحال تماس تلفني با لبخندي مليح به فردي كه آن ور ِ تلفن است مي‌گويم:
همين حالا پول را برايت مي‌فرستم. او مي‌پرسد: چه جوري؟ من مي‌گويم: با عابر بانك!
صحنه‌ي سوم:خارجي، شب، دير وخت، ميون خيابون‌هاي نيمه خلوت تهران-الف!:
من: آقا ببخشيند! عابر بانكش كار مي‌كنه؟
مرد جوان ِ ناراحت و احتمالاً نيمه اعصاباني:
نه آقا. نوشته دستگاه غيرفعاله فعلاً. برو روزي ات رو خدا جاي ديگه بده. اينهم احتمالاً توي دلش گفت.
(با نگاهي به شيشه‌ي خودپرداز تنبل مي فهمم كه منظور از عبارت نمايش داده شده روي مانيتور يعني برو ديگه! اينجا واي نَستا!)
(توضيح:اين خودپرداز در حدوداً صد متري منزل است.)
سوار بر ماشين شده و درساعت ده و نيم شب مي‌روم در شصتاد خيابون دورتر و از بانكعابر ديگه‌ي امتحان مي‌كنم. دستگاه تا نيمه‌ي راه مي‌برد و وسط راه خيطم مي‌كند. بين اون‌ دو سه نفر آدم علاف ِ مثل من كه با زن و بچه اسير بيابان شده‌اند. دوباره و سه باره امتحان مي‌كنيم. دستگاه مي‌گويد: كاغذم تمام شده!هِ هِ هِ هِ هِ!
سوار شده بر ماشين و مي‌روم صدتا خيابون آن ورتر. در بانكي ديگر و به خيال خلوت بودن. باز مي‌بينم كه دو سه نفر آدم ِ احتمالاً بي‌كار ِ و ِيلون! در ساعت يازده شب كه شده حالا، دارند با عابربانك بازي مي‌كنند. گيم نت! و همون پيغام ِ‌كاغذ نداريم! بريد ديگه!
پس از طي مسافتي در حد چند خيابان مي‌آيم خانه و تلفني مي‌گويم صُب برات مي‌فرستم اي آن‌كه منتظر پولي! اما نه مثل آن پيرمرد درون فيلم!
صحنه‌ي چهارم، خارجي، روز روشن و جلوي چشمت بد نبينه مردم و داخل بانك، خلوت ِ خلوت!
من با خوح شالي: سلام آقاي_ف! لطفاً يه بلگه از اينهايي كه سيبها هست بدين پول بفرستم. تا مي‌خواهم بنويسم روي بلگه يادم مي‌آيد بيرون، عابربانك خلوتي ديدم. باخودم گفتم بروم يه بار ديگه امتحان كنم. اين عابرش خيلي پيش رفته است. بلگه را پرنكرده مي‌روم جلوي عابر بانك شيك بانك-پ و پس از طي مراحلي در انتهاي كار به همان شيوه‌ي قديمي مورد تمسخر خودپرداز واقع مي‌شوم. او احتمالاً غش غش به من مي‌خندد. فقط پول مي‌گيرم و مي‌آيم بانك خودم و طبق مراسم سنتي پول واريز مي‌كنم.
درسي كه مي‌گيريم:
1-زماني طول نكشيد. كلاً يه دوازده ساعت!
2-خوشحالم كه ماهم الكترونيكاً بانك‌ داريم.
3-شب‌ها به بانك نرويد.
4- پايبند سنت‌ها باشيد حتي در امور بانكي.
5-اس ام اس نگوييد، بگوييد پيامك تا مشكلتان حل شود.
6-ايضاً اِي تي اِ م هم نگوييد، خود پرداز بهتر كارتان را راه مي‌اندازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 13:2  توسط حميد 

چند سال پيش در اوج سختي‌ها وقتي كه تمام راه‌ها را به روي خود بسته مي‌ديدم، به نهج‌البلاغه‌ي اميرمؤمنان علي عليه‌السلام روي آوردم و كلام نوراني‌اي از ايشان ديدم كه قلبم را جلا داد و من را آرام كرد و مشكلم را حل!
اين بار نه براي حل مشكلم كه براي جلاي قلب خودم و كسب طمأنينه بازهم بخش كوچكي از نهج‌البلاغه را مرور كردم. تعدادي از حكمت‌هاي بي‌نظير آقا اميرالمؤمنين را هم جدا كردم و آوردم براي تقديم به دوستان:

حكمت 1

قَال [عليه السلام] كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْن ِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.

درود خدا بر او ، فرمود: در فتنه‌ها چونان شتر دو ساله باش، نه پشتى دارد كه سوارى دهد و نه پستانى تا او را بدوشند.

 

حكمت 20

قَالَ [عليه السلام] يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ فَاحْذَرْهُ .

 

و درود خدا بر او ، فرمود : اى فرزند آدم! زمانى كه خدا را مى بينى كه انواع نعمت‌ها را به تو مى‌رساند تو در حالى كه معصيت‌كارى، بترس.

 

حكمت 26

وَ قَالَ [عليه السلام] مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِى فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ .

و درود خدا بر او ، فرمود : كسى چيزى را در دل پنهان نكرد جز آن كه در لغزش‌هاى زبان و رنگ رخسارش، آشكار خواهد گشت.

 

حكمت 30

وَ قَالَ [عليه السلام] الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ حَتَّى كَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ .

و درود خدا بر او، فرمود : هشدار! هشدار! به خدا سوگند ، چنان پرده‌پوشى كرده كه پندارى تو را بخشيده است!

حكمت 46

 

وَ قَالَ [عليه السلام] سَيِّئَةٌ تَسُوءُكَ خَيْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ .

دورد خدا بر او، فرمود : گناهى كه تو را پشيمان كند بهتر از كار نيكى است كه تو را به خودپسندى وادارد.

مأخذ:
بلاغ نت

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 11:43  توسط حميد 


السلام عليك يازينب كبري سلام‌الله عليها.
وفات حضرت زينب رو تسليت عرض مي‌كنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 12:51  توسط حميد 



 >فلوچارت مي‌كشم بعد از مدت‌ها بالاي پنجاه تا، ولي درحين رسم، به اين فكرم كه توي وبلاگ چي بنويسم.
فعلاً مي‌نويسم:
>ولادت حضرت امام جواد عليه‌اسلام مبارك.
>ولادت حضرت علي ‌عليه‌السلام هم مبارك.
>يه چيزهايي هم مثل هميشه نوشتم و حذف كردم. شايد به‌خاطر اين‌كه به اهل معرفت جسارت نشه.
>غالباً دوست دارم آنلاين بنويسم.
>نام "علي" رو دوست دارم! با همه‌ي آلودگي‌ام. مي‌گويند "يازهرا" هم معجزه مي‌كنه.
>نام حضرت "ابوالفضل" هم براي تبرك نوشتم اينجا.
>ولايت علي‌بن ابيطالب حصني فمن دخل حصني امن من عذابي. اگه معناي "حصن" رو فهميدم كه بُرد كرده‌ام توي زندگي دو دنيا! حالا مونده!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 18:38  توسط حميد  | 

۱- در هيچ وبلاگي كامنت نمي‌گذارم مگر مطلب واقعاً مورد توجهم باشه يا ضرورتي حس كنم.
۲- لينك هيچ وبلاگي رو قرار نمي‌دهم مگر موارد مورد نظرم رو. لذا از دوستان و وبلاگ‌نويسان هم اكيداً خواهش مي‌كنم كه اگر دوست نداريد، لينك وبلاگم رو از وبلاگتون برداريد.
۳- كامنت‌گذاري در اين وبلاگ به صورت نمايش پس از تأييد خواهد بود و شايد هم كلاً نظردهي رو غيرفعال كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 14:16  توسط حميد  |