تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله


يا اباالفضل‌(ع)

السلام علي الحسين و علي علي ابن الحسين و علي اولادالحسين و علي اصحاب الحسين

يازينب(س)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:24  توسط حميد  | 


روز پنجم از ماه محرم هم درحال تموم شدنه. حرفي كه لازم مي‌دونم با خودم مدام تكرار كنم اينه كه مغرور نشوم به اين كه توفيق حضور در محافل زيباي حسيني رو بهم عنايت كردند. خيال نكنم حالا كه چند قطره اشك برصورتم جاري شده، لابد خبريه و من هم جز مقربينم!!! كلام خود حضرت ابيعبدالله الحسين عليه السلام اينه كه:
(امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى‌دانم و اهل بيتى از اهل بيت خود نيكوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خير دهد...)*
*منبع: سايت بنياد دعبل خزاعي 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 17:5  توسط حميد  | 


 شادی روح مرحوم آيت الله شيخ احمد مجتهدي و مرحوم دكتر سيد جعفر شهيدي صلوات.
اين دو بزرگوار رو بيشتر بخاطر ارادتي كه به معصومين عليهم‌السلام داشتند دوست داشتم و دارم.
ياد همه‌ي گذشتگان هم بخير.
اللهم صلي علي محمد و آل محمد
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 16:53  توسط حميد 

ديشب در خيابان پانزده‌خرداد، كارواني ديدم از عزاداران حسين، مردها و در انتهاي صف بانوان، چندتايي شبيه كاروان ابيعبدالله سوار برمركب؛ كم سن و سال‌هايي هم با علم‌هاي بلند سبز و سرخ و مشكي در دست پيشاپيش صف‌ها. يخ و برف و هواي بسيار سرد زمستان امسال هم نتوانست مانع عزاداري شود. قلباً خوشحالم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 14:55  توسط حميد  | 


گویا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است
---------
من ازمحرم اين‌ها رو مي‌فهمم:
عطر و بوي اسفند و عودهايي كه فضاي محافل عزاداري حسين رو معطر مي‌كنه.
صداي تيغه‌ها و زنگ‌هاي علامت فلزي‌ها كه مي‌لرزه و دل‌ها رو به لرزه مي‌اندازه و چشم‌ها رو نمناك مي‌كنه.
صداي طبل و سنج‌هايي كه از چند روز قبل از محرم توي كوچه و خيابون ها مي‌پيچه.
دل توي دل نبودن‌هاي نوكرهاي حسين كه پريشوني‌ اون‌ها توي اين ايام، زندگي رو ازشون مي‌گيره و ترديد دارند كه دوباره اذن ورود به محرم دارند يا نه. اون‌هايي كه ديگه سني ازشون گذشته و مويي سپيد كرده‌اند، لابد پريشون‌تر. آشفته حالند اين روزها و شب‌ها و دنبال يه گوشه‌ي خلوتند تا با اربابشون درد دل كنند و مثل طفل مادر مرده، زار بزنند و از صاحب عزا اجازه‌ي ورود بگيرند. حال و حوصله‌ي هيچ كاري رو جز عشقبازي با نام اربابشون ندارند. نكنه اشك رو ازشون بگيره ارباب، كه مي‌ميرند.
خدايا، چي‌كار كرده اين حسين با دل‌هاي عاشق‌هاش؟
دلسوخته‌‌ترين نوكرها و عاشق‌ها، صداي هاتف غيبي رو مي‌شنوند، نه؛ صداي بانگ جرس كاروان رو هم مي‌شنوند...كاروان ابي‌عبدالله و خاندان غريبش رو هم، بلكه مي‌بينند.
حسين جان، خيلي‌ها به اميدي مي‌آيند در خونه‌ات آقا...نوكرها و ريزه خورها اميدوارترند. 
يا قمربني‌هاشم(ع)
يا زينب كبري(س)
---
حضرت على‌ بن موسى‌الرضا علیه السلام مى‏فرماید*: «کان ابى اذا دخل شهر المحرم لایرى ضاحکا و کانت الکابة. تغلب علیه حتى یمضى منه عشرة ایام فاذا کان یوم العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه و بکائه و یقول: هو الیوم الذى قتل فیه الحسین علیه السلام».
وقتى ماه محرم مى‏رسید پدرم را کسى خندان نمى‏دید و غم و اندوه بر او چیره مى‏گشت تا روز عاشورا فرا مى‏رسید و روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و روز گریه او بود و مى‏فرمود: این همان روزى است که حسین علیه السلام کشته شد.
بحارالانوار، ج 44، ص 284، امالى صدوق، 288

*برگرفته از:
سايت razavi

يا بقية‌الله!
اعظم الله اجورنا و اجوركم بمصابنا الحسين عليه‌السلام.
دوستان، فرارسيدن ماه محرم رو تسليت عرض مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 15:33  توسط حميد  | 

پارچه مشكي‌هاي تكيه‌ي عزاي حسين(ع)، بيرق سبز بلند قمربني‌هاشم(ع)، سقاخونه‌ي كوچك كاشي‌‌‌كاري شده‌ي زيبا و تك و توك خونه‌هايي كه پرچم عزاي حسين(ع) رو بالاي سردرشون دارند؛ رنگ و بوي معطر محرم. حس مي‌كني؟
تا حسين هست، زندگي بايد كرد.
دلم كجا است؟ نزد حسين(ع) و ارباب عشق يا در گرو خواسته‌هاي خودم؟
خاطرخواه كي هستم، نفسم؟ يا خاطرخواه خاطرخواهانش؟

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 12:43  توسط حميد  | 

سلام.از دوستاني كه با مراجعه به اين وبلاگ و يا نوشتن كامنت اظهار لطف كرده‌اند بسيار ممنونم. همانطور كه در پست قبل هم اشاره كردم مجال نوشتن برايم كم بود هم به لحاظ تراكم كاري و هم به ‌خاطر مختصري خستگي جسمي و از اين قبيل مسائل، به نحوي كه بعد از ارسال پست قبلي حدود ده روز از اينترنت به ‌طور كامل دور بودم. به هرحال از اين‌كه كامنت‌ها بي پاسخ موند عذر مي‌خواهم. ممكنه زياد فرصت نكنم تا به تك‌تك كامنت‌ها جواب بدهم. هرچند سعي مي‌كنم به وبلاگ‌ها سربزنم و مطالبشون رو بخونم. حالا پست امروز رو اينجوري شروع مي‌كنم كه:

در ايام تشنگي و در اوج بيقراري‌ها، با سروده‌هاي سبز و معطر سلمان هراتي،  مي‌توان به آسمان دهان باز كرد:
نیایش واره ها
۱
شب فرو مي‌افتد
و من تازه مي‌شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي‌كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي‌دهي؟
تقدير چيست؟
مي‌خواهم از تو سرشار باشم.
۲
کنار شب می‌ایستم
چشم بر شمد سورمه‌ای آسمان می‌اندازم
ستاره‌ها
با نخ نور گلدوزی شده‌اند
و من می‌شنوم زمزمه‌ی درختان را:
ـ چه ملایمت خنکی!
من آبستن یک شکوفه‌ام
که همین تابستان گلابی می‌شود.
کنار شب می‌ایستم
شب از تو لبریز است
من در دو قدمی تو
در زندان فراق گرفتارم
از وبلاگ:زنده یاد سلمان هراتی

 و مي‌توان  در  شبي با همين سروده‌هاي زيبا، چشم‌ها را ستاره باران كرد:

هر صبح، با سلام تو، بیدار می‌شَویم
از آفتاب چشم تو، سرشار می‌شَویم...

«ای جویبار»
مثل درخت و سنگ
در رهگذار باد
در انتظار آمدنت
ایستاده‌ایم
فردا به شهر نور می‌آیی
از راه روستا
از راه آفتاب
با دشمنان چو موج خروشان
با ما ولی
به مهربانی یک جویبار نرم
رفتار می‌کنی
از:نشريه الكترونيكي ساعت صفر

او همین جاست،
نه در خیال مبهم ناکجا آباد،
و نه در جزیره خضراء،
و نه در هیچ کجای دور از دست،

من او را می‌بینم،
هر سال عاشورا
در مسجد بی‌سقف آبادی،
با برادرانم عزاداری می‌کند.
او را پشت غروبهای روستا دیده‌ام،
همراه مردان بیدار،
همراه مزرعه و کار
او را در بوریای محقر مردم دیده‌ام
او را در میدان شوش، در کوره‌‌ پز خانه‌ها دیده‌ام.
او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم،
مگر قرار نیست او نقش رنج را از آرنجمان پاک کند
و در سایه استراحت

آرامش را بین ما تقسیم کند.                   

او همه جاست،

او در جبهه هست و همراه بچه ها می‌جنگد،

در اتوبوس کنار مردم می‌نشیند

وبا مردم درد دل می‌کند،

و هر کس که وارد اتوبوس می‌شود 

از جایش بر می‌خیزد               

و به او تعارف می‌کند

و لبخند فروتنش را به همه می‌بخشد.

او کار می‌کند کار ، کار

و عرق پیشانی‌اش را با منحنی مهربان

انگشت نشانه پاک می‌کند.

در روزهای یخبندان سرما از درز گیوه پاره‌اش

وارد تنش مي‌شود،

او به جای همه ما از سرما می‌لرزد،

او با ما از سرما می‌لرزد.

او بیشتر پیاده می‌رود
اتومبیل ندارد،

کفشهایش را خودش پینه می‌زند،

او ساده زندگی می‌کند،

و ساده دیگر مثل او کسی است که

هنوز هم نخلهای کوفه عظمتش راحفظ کرده‌اند.

او از خانواده شهدا ست،

شبهای جمعه به بهشت زهرا می‌رود،

 و روی قبر شهداء گلاب می‌پاشد.

باور کنید فقیرترین آدم روی زمین

از او ثروتمندتر است.

او بجز یک روح معصوم،

او بجز یک دل مظلوم،

هیچ ندارد.

و خانه خلاصه او،

نه شوفاژ دارد، نه شومینه،

او هم مثل خیلی‌ها از گرانی،

از تورم رنج می‌برد.

او دلش برای انقلاب می‌سوزد،

و از آدمهای فرصت طلب بدش می‌آید،

و از آدمهای متظاهر متنفر است.

او خیلی خوب است و او همه جاست!!!

باور کنید،

اگر او یک روز خودش را از ما دریغ کند،

 تاریک می‌شویم......

ودر اردوگاههای فلسطین حضور دارد،

و خیمه‌ها را می‌نگرد،

خیمه ها او را به یاد آب و التهاب می‌اندازد،

و بلاتکلیفی رقیه(ع) را تداعی می‌کند،

خیمه یعنی آفتاب را کشتند،

خیمه یعنی خاک داریم، خانه نداریم.

دعا کنید ما را تنها نگذارد،

وگرنه امیدی به گشودن پنجره بعدی نیست.
او یعنی روشنایی، یعنی خوبی!

او خیلی خوب است،

خوب ، صمیمی، ساده ، مهربان،

من می‌گویم ، تو می‌شنوی:

او خیلی مهربان است،

او مثل آسمان است،

او در بوی گل محمدی پنهان است.
***
از وبلاگ: بادصبا

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 15:49  توسط حميد  |