تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

خب طبق معمول و بر اساس زمان‌بندي اعياد و وفيات(بنابر گفته نامبرده در كلبات الدنوج)، موقع اون رسيده كه مبعث رسول مكرم اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم رو خدمتتون تبريك و تهنيت عرض كنم. يه دو تا خط رنگي هم بذارم اين جا ديگه درست مي‌شه:




در اين بخش از برنامه از نويسنده‌ي محترم وبلاگ لاكي‌جون خيلي تِ شَ كُّر مي‌كنم. هرچند ايشون شايد راضي به شهرت نباشند ولي در ديزي بازه، وظيفه‌ي ما هم حكم نمي‌كنه ايشونو مشهور كنيم؟
اسعدالله ايامكم.
دوش، با برادري آشنا شديم كه اينترنت را تأليف و تأسيس كرده‌اند. انگار گمشده‌اي يافته‌ بوديم! حيف كه اجازه بر لينك وبلاگشون رو ندارم.
نيز، دوش؛ چايي‌ها و هندوانه‌ها و شيريني‌هاي لذيذي نصيبمان شد  كه نگو. در همان جايي كه بوديم.
HTC اين پديده‌ي سوغات خارجه‌اي‌ها هم چه بوووووووووووووود. فردي خارجي در دست داشت. ايشان در كنارم نشسته بود و فارسي تلمذ مي‌كرد. مدت زيادي در خارج بوده، حدود شش روز و نيم در كشوري آن بر آب‌هاي پرشن گلف.

در اين لحظات باقيمانده‌ي حضور برق، از ساير عزيزان متخصص در بَي نامه نِبيسي، معرفي كتاب و كلبه داري، و علاقه‌مندي به كاراكتري بنام آقاي رجبي و مشابهشون هم تشكر ويژه دارم بلحاظ حضور و تحمل اينجانب و آن‌جانامبرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 14:12  توسط حميد  | 

با عرض تسلیت شهادت حضرت موسی‌بن جعفر علیه‌السلام، به پیشگاه امام زمان روحی فداه.


فعلاً ادامه ‌نوشتار حذف شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 0:53  توسط حميد  | 

طفلي توی خوابی که دیده، يه دایناسور کفش‌هاشو خورده!
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0:20  توسط حميد  | 

بالاخره power یکی از کامپیوترهای مهم، به دلیل تردد برق* مرخص شد و از کار بیفتاد.
امروز بعد از ظهر، برق به تعداد ده‌ها بار به فاصله‌ی سه دقیقه یک‌بار رفت و آمد. کامپیوترها هم به همین فاصله زمانی مثل چراغ راهنمایی سر چهارراه روشن و خاموش شدند. مبارک است انشاالله.
------
*جریان الکتریسیته در سیم مسی را گویند.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 23:48  توسط حميد  | 

: آقای دکتر دندونم، نذاشت تا این موقع شب بخوابم.
: کدومه؟
: اینه. دندون عقله.
: خیله خب! آمپول بی‌حسی رو که زدم برو بیرون بشین تا صدات کنم.
(و بعد صدای فحاشی و داد و بیداد دکتر و یک مرد میان‌سالِ بیمار و همسرش در راهروی درمانگاه)
نوبت بیمار می‌شود.
: بشین رو صندلی.
(دکتر با خشم فرو ننشسته به همکارش: فلان فلان ‌شده می‌گه شما....و بعد رو به مردجوان می‌کند)
: کدوم بود؟ این؟
: نه. اینه.(اشاره‌ای به دندان)
: آهان. خوش اومدید.
(دندان از دهان مرد با کلبتین کنده و بسرعت از پنجره(طبقه دوم ساختمان) به خیابان پرتاب می‌شود)
: تموم شد؟
: بله. تاصبح چیزی نخورید. فقط نوشیدنی اون‌هم با نِی.
: آقای دکتر، گازی، باندی، چیزی روی زخم نمی‌گذارید؟
: نه مشکلی نداره.
و صبح، مرد با دهانی پر از لخته خون از ترس خفگی از خواب برمی‌خیزد و ادامه‌ی درد.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 23:15  توسط حميد 

-زیارت حضرت امام‌زاده سید اسماعیل(ع) هم خوش گذشت، هفته پیش. ظل گرمای حول و حوش بعد از اذان ظهر.
-ایمیل یاهوم هم نمی‌دونم دچار چه مشکلی شده که بازشدنش و خواندنش بسختی امکان‌پذیره.
-می‌خواهم پست بزنم. یا کارهام زیاده یا برق می‌ره. چه در خانه چه در محل کار. این دو که نباشه، بلاگفا مسئله داره!
-چند روز قبل، سه دقیقه تدریس برای تعدادی آدم بازشناس کارنشسته و بعد بازی تنیس روی میز با دو سه تا از همکاران انرژی مضاعفی بهم داد. گفتم مثل شرکت گوگل بیایند و برایمان در کنار میزکار یک میز پینگ پونگ هم بگذارند و چند دمبل و یکی دو تا وزنه و دو عدد میل برای زورآزمایی. کجایی جوانی که یادت بخیر که آن موقع هم زوری نداشتیم!
-هرکی به وبلاگ دوستمون نرود و کامنت نگذارد با من طرفه! (غلط کردم خدا، چه آسمون غلنبه‌ای! وشحکناته)
-آیکون‌های هر سطر رو خودتون انتخاب بفرماین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 19:19  توسط حميد  | 

تو فقط نوک دماغت رو می‌بینی؟
من هم صدها سال قبل اینطور بودم!
درست می‌شی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 16:3  توسط حميد  |