تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

از هيچ لطيفه‌اي به اندازه "لطيفه‌هايي" كه براي مقدسات ساخته و نقل مي‌شود ناراحت نمي‌شوم. امروز در مورد يوسف پيامبر(ع) و زل.ي.خ.ا لطيفه‌اي رو شنيدم كه بلافاصله به گوينده‌اش اعتراض كردم و گفتم هم ادامه ندهد و هم هيچ جاي ديگه‌اي نقل نكند. الحمدلله نسبت به اين "لطيفه‌ها"!!! نه تحمل دارم و نه علاقه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 11:52  توسط حميد  | 

بروم يا نروم. مسئله اين بود. رفتم. وارد مدرسه ابتدايي پسرانه‌اي كه پسرم در آنجا درس مي‌خواند شدم. بچه‌ها داشتند به صف مي‌شدند. از پله‌ها رفتم بالا و از در ورودي سالن دبستان هم كه عبور كردم با خانم معاون مدرسه سلام و عليكي كردم و راجع به فرزندم حرف زدم. از بچه تعريف كرد و من هم از كادر مدرسه اظهار رضايت كردم. اين به اون در! از پله‌ها پايين كه مي‌آمدم نيم نگاهي به دانش آموزان قد و نيم قد انداختم و يكجا همه را برانداز كردم. گوشه سمت چپ صف نفر دوم اولين رديف صف‌ها پسرم ايستاده بود با خوشحالي داشت به دوستش مي‌گفت: بابام بابام! به او كه رسيدم با دوست جلويي و خودش و دوست پشت سري‌اش دست دادم و خداحافظي كردم. بيرون كه آمدم دقايقي بعد بياد دوران دبستان خودم و هم صفاي حاكم بر محيط مدرسه چشمانم كمي نمناك شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 11:28  توسط حميد  | 

الّسلطان اباالحسن علي‌ابن موسي‌الّرضا عليه‌الّسلام

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:39  توسط حميد  | 

دوستت دارم امام رضا(ع).
دوست دارم بچه‌گونه باهاتون حرف بزنم آقا. لري، عاميانه، خودموني، ولي مؤدبانه.
دوست دارم همه چي از شما بخواهم ولي با معرفت.
حواس من به شما در حد ناچيزه ولي توجه و عنايت شما به ما بي‌نهايت.
ارادت ما به شما گاه گاه و منقطع و دستگيري شما از ما لاينقطع.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 16:0  توسط حميد  | 

حرم مطهر. صحن‌هاي مختلف. نقّاره خونه. كبوتراي حرم. پارچه‌هاي سبز تبركي. مهر و جانماز. بازار رضا(ع). پنجره فولاد. سقّاخونه اسماعيل طلا. كوچه پس كوچه‌هاي قديمي و نيمه شب‌هاي سرد زمستون‌هايي كه گذشتند. قنديل‌هاي حوض‌ها و فواره‌هاشون و تلألو نورها و قاطي شدن رنگ‌ها. دور تا دور دايره‌ي بزرگ حرم رو گشتن. سوغاتي‌ها. دوستان و نزديكاني كه هستند يا با ما بودند و رفتند. علما. عرفا. نوكرها. كشاورزها بالباس‌هاي محلي‌شون و دست‌هاي پينه بسته و درد دل‌هاي خودموني و بي‌شيله پيله با امام رضا(ع).... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 15:44  توسط حميد  | 

از زيباترين روضه‌هايي كه در عمرم شنيده‌ام، در جاهاي مختلف مشهد‌الرضا و نيز حرم مطهر حضرت ثامن‌الحجج عليه‌السلام بوده. عنايت ويژه حضرت به مهمان‌ها و نوكرانشون. يا ضامن آهو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 15:34  توسط حميد  | 

ياد اولين سفر زيارتي به مشهد مقدس و سفرهاي بعدي و بعدي بخير.
اتومبيلي.قطاري.هوايي.دلي.
از آقايمان هميشه مهمان نوازي و كرامت بود و از من ناشكري و بي‌توجهي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 15:26  توسط حميد  | 

حضرت رضا عليه‌السلام، شب ولادتش، نورانيت بر اثر تكرار نامش كه ذكر محبوب است و رأفتش و...؛ يك آلوده و دور افتاده‌ از قافله‌ي عشاق‌ حقيقي چون من را بر آن مي‌دارد تا ايام زيباي ولادت با بركتش را به محضر مقدس ولي‌عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف و عاشقان و محبين امام رضا(ع) تبريك عرض كنم. وگرنه من و امثال من خود بهتر مي‌دانيم كه به پيشگاه حضرات معصومين عليهم‌السلام جز خجالت و شرمندگي تحفه‌اي براي تقديم نداريم. خانه را جاروب نكرده‌ايم تا مهمان در آن راه دهيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 14:58  توسط حميد  | 

بهاران خجسته باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:53  توسط حميد  | 

 اللّهم عجّل في فرج مولانا صاحب‌الزّمان.
ولادت اخت‌الرضا، بنت موسي‌بن جعفر حضرت فاطمه معصومه‌ سلام الله عليهم مبارك باد.
دیشب تصاویر تلویزیونی دعای کمیل با صدای سید مهدی میرداماد مستقیماً و بطور زنده از حرم مطهر حضرت پخش می‌شد. دقایقی از اون رو نگاه ‌کردم و دل خوش داشتم به این زیارت. همین هم جای شکر داره.

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 11:18  توسط حميد  | 

چه صداي نخراشيده‌اي داره اين در كشويي فايل چوبي ام دي اف كنار دستم. موقع باز و بسته شدن مي‌گه: خررررررررپپپپپپ.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 12:42  توسط حميد  | 

بعد از ظهر بايد بروم اون سر تهران طرف‌هاي خيابون شهيد مدني(نظام آباد) در مجلس ختم حاضر بشوم. عدل، كلي هم كار دارم اينجا. بنابراين كارها رو بايد منتقل كنم روي فلش و بردارم بروم منزل امشب و پنجشنبه و جمعه با رايانه‌ي شخصي‌ام انجام بدهم. فقط ترسم از اينه كه فونت‌ها بهم بريزه. انشاالله كه بهم نمي‌ريزه. اين سومين مجلس ختم طي دوماه گذشته است كه در آن شركت مي‌كنم. تكراري‌هايش رو فاكتور گرفتم. يعني براي سه نفر چند بار رفته‌ام. نه، همه اش مجلس ختم نرفتم كه اين چند وقته. مجلس شادي هم بوده. با حضور و نمايش‌هاي"عمو.پ.و.ر.ن.گ" و "ا.م.م.ي.ر.م.ح.م.د".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 11:30  توسط حميد  | 

پاييز براي خيلي‌ها ياد آور مدرسه و كتاب و كيف و دفتره ولي براي امثال من يه اضافاتي هم داره. يادآور دنيايي پر از آدم‌هاي ريز و درشت با مهر و محبت و صميميت و صفا و خلوص. هستند و نيستند در كنارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 10:4  توسط حميد  | 

تدفين حاج حسين آقا كه تموم شد، گرد و خاك كه خوابيد و تاج گل كه پرپر شد؛ توي اون ظهر البته نه چندان گرم دو روز گذشته جعبه‌هاي سانديس رو توي دستهاي دو سه تا از تشييع كنندگان ديدم. مونده بودم كه يكي از اونها رو بگيرم يانه. وقتي ديدم يكي از برادرهاي پنجاه و چند ساله اون مرحوم يه دونه سانديس رو گرفته و داره نوش جان مي‌كنه، سانديسي گرفتم و ته اون رو مثل هميشه با ني سوراخ كردم و نوشيدم. چسبيد. تقريباً يه جعبه اضافه اومده بود و منهم دلم مي‌خواست باز هم بگيرم و بنوشم. ولي حواسم به آدم‌هاي دور و بر هم بود كه كسي در دلش نگويد فلاني چقدر شكموئه. نگرفتم و ننوشيدم. تازه دستهايم هم بخاطر كمك در رسوندن بلوك‌هاي سيماني(سنگ لحد) گرد و خاكي شده بود و نگاهشون كه كردم كمي چندشم شد. كلاً از خوردن و نوشيدن سر قبرها بدم مي‌آيد. بعد هم كه رفتيم ناهار رو در تالاري كه دعوت شده بوديم بخوريم، موقع خوردن جوجه كباب نزديك بود حالم بد بشه. از بس كه بوي كافور به خورد مشامم رفته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:34  توسط حميد  | 

تعدادي از وبلاگ‌هاي مورد نظرم رو فعلاً بعنوان برترين وبلاگ‌هاي فارسي در نظرسنجي بلاگفا دات كام  ليست كرده‌ام. باشد كه رستگار شوم. شما هم مي‌توانيد در اين نظرسنجي شركت كنيد. به شرط اينكه در بلاگفا عضويت داشته باشيد. باشد كه رستگار شويد. ضمناً اينكه اخيراً كامنتدوني را فعال كرده‌ام و فعاليت وبلاگ را زياد كرده‌ام، بدين دليل نيست كه رتبه‌ام بالا رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:33  توسط حميد  | 

من، بايد به هر شكلي هست يك چيزي اينجا بنويسم و ارسال كنم. حتي همين كلمات كه نوشتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 14:43  توسط حميد  | 

هرکی ندونه کی‌ام، خودم که می‌دونم. همین قدر که خدا ستارالعیوبه شکر داره. شکر نکرده‌ام برای این یکی. فقط برگ‌هایی از پرونده اعمال و گفتار و نیت‌هام کافی بود برای اون‌روز که مرورشون کنم و بفهمم که چه بوده‌ام و هستم. اگر قرار باشه که خدا به رویم بیاره که واویلاست! لله الحمد که به رویم نیاورده. این که گهگاهی از اهل بیت(ع) اسم می‌برم قدری‌اش برای اینه که فکرم برای لحظاتی هم که شده به این اسامی مشغول باشه بلکه زمینه‌ی تطهیر شد.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 19:40  توسط حميد 

ناز آتش، آتش نوش، گوشه کلاه، دویده در رکاب، درخت کهن، قفل دل، مضاف الیه دردها، هشت باب، یاد گلستان، دایره وار، آیینه فام، پای جنون، کنج خموشی، در خدمت دریا، خلوتسرای راز، طره، دریای آتش.

شدم گرداب تا درخدمت دریا کمر بستم.
باید وطن گرفت به کام نهنگ هم.
راحتی گر بود درکنج خموشی بوده است- برزبان‌ها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم.
خلقی به یاد چشم تو زنار بسته است.
تخته سواریم در این دریابار
عکس در آب است تا استاده‌ای بیرون آب.
آیینه نردبان نیست- تا ما زخود برآییم.
گفتگو از معنی تحقیق دارد غافلت-اندکی خاموش شو تا دل زبان پیدا کند(بیدل دهلوی)
در طی این چند سالی که وبلاگ می‌نویسم، مدتی در پی انتخاب عنوان یا سوژه مناسب برای نوشته‌هایم بودم. کلمات، عبارات و مصرع‌ها و ابیات فوق الذکر؛ بخش بسیار محدودی از نتیجه جستجوهایم است. گفتم شاید به کار مخاطبین آید.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 19:32  توسط حميد  | 

عکاسی سیاه و سفیدم آرزو است...یادش بخیر. هم عکاسی‌اش لذت بخش بود و هم ظهور و چاپ فیلمش. البته عکاسی و ظهور و چاپ رنگی"دستی" هم برای خود عالمی داشت که خب مستلزم اطلاعات خاص خودش بود. این دیجیتالی‌ها رو، زیاد و بطور حرفه‌ای خبر ندارم که چگونه‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 19:9  توسط حميد  | 

یکی از دلایلی که مطالبی کامل و مستند و دست اول که از خودم باشد در وبلاگ‌ "علمی‌ام" قرار نمی‌دهم، عدم رعایت حق نویسنده از جانب معدود افراد و سایت‌هایی است که از مطالب نوشته شده توسط دیگران  استفاده می‌کنند. جالب اینکه اگر کاربری بخواهد از همان مطالب در سایت‌های مورد بحث استفاده کند، باید عضو شده و مبلغی را بعنوان حق عضویت و نیز وجه مطلب بپردازد. اجازه کپی کردن نوشته‌ها از سایت هم برداشته شده است. به این دلیل بیشتر اوقات مجبورم در وبلاگ مطالبی معمولی و بسیار کوتاه بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 18:48  توسط حميد  | 

السلام علیک یا جعفر بن محمّد الصادق، دلم می‌گوید بنویس.
اللّهم عجّل فی فرج مولانا صاحب‌الزمان. انشاالله که غم جانسوز شهادت حضرت صادق(ع) با ظهور حضرت مهدی(عج) التیام می‌یابد.
ما می‌نویسیم نه به این دلیل که چیز زیادی از گوهر وجودی امام ششم علیه السلام درک کرده‌ایم، بلکه می‌نویسیم از آن جهت که لحظاتی از عمرمان را با ذکر نام نورانی ایشان زینت دهیم و روحمان را که آلودگی‌هایی؛ مدام احاطه‌اش می‌کنند طهارت بخشیم. نمازمان، که حضرت فرمودند در آن استخفاف به خرج ندهیم؛ به قول طلبه‌ها "اِن قُلت" دارد. شیعگی ما مورد سؤال است و رفتارمان با آنچه که مورد سفارش ایشان است قابل تطبیق نیست. دین داریم و نداریم. شیعه هستیم و نیستیم. دل می‌شکنیم. تمسخر می‌کنیم، اسمش را می‌گذاریم انتقاد! به یکدیگر متلک می‌گوییم، اسمش را می‌گذاریم مزاح! می‌خواهیم در زندگی خصوصی دوستانمان کنکاش کنیم و اسمش را می‌گذاریم استحکام در رفاقت و احوالپرسی! از چیزهایی که لازم نیست سؤال می‌کنیم؛ غافل از آنکه حق نداریم از هر چیزی بپرسیم. بعضاً نمی‌دانیم که بیشتر دانستن در بعضی موارد، جز یأس و دلسردی و بدبینی نسبت به مقدسات حاصلی ندارد و الی آخر. اگر عیبمان را به ما گوشزد کنند، تلخی می‌کنیم و بجای پذیرش و رفع آن، اگر قهر نکنیم، مقابله خواهیم کرد. بعضاً حتی اشکالات رفتاری که نه، بلکه یک ایراد کوچک مثلاً نگارشی را که تذکرمان می‌دهند برنمی‌تابیم. از جانب دیگران و برتر از آن از جانب دین! حرف می‌زنیم. پیش داوری می‌کنیم. نسبت به هم قضاوت‌های ناعادلانه می‌کنیم. با همه‌ی اینها دین هم داریم! عاشق هم هستیم! کجای کاریم؟
لطف حضرت صادق علیه السلام شامل حال ما است که زیر سایه لطفشان رنگی داریم و محلی از اعراب وگرنه، خودمان بهتر می‌دانیم که کیستیم و جایگاهمان نزد آل الله کجا است....
حرف بسیار است. از مولایمان حضرت مهدی(عج) می‌خواهیم که همچنان دست‌گیر ما باشند و نظر لطف خود را از ما برنگیرند. به حق مظلومیت حضرت صادق علیه‌السلام. اللّهم صلّی علی محمّد و آل محمّد.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 13:54  توسط حميد  |