الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين* بولاية اميرالمؤمنين علي عليهالسلام. حرف بزرگي است ولي زديم ديگه، هرچه بادا باد. مبارك بادا.
*چنگ در زننده.
دلم براي خواندن و نظردادن در بسياري از وبلاگها تنگ شده. عجب دلتنگياي! وبلاگهاي با سابقهي بيشتر و پرمحتوايي كه بعضاً مدتها است يا به روز نشدهاند يا من بخاطر اولويتهاي بالاترم از ديدن نوشتههاي جديدشان دور افتادهام. روزهايي است كه بيشتر فرصت دارم تا دو ايميلي كه دارم را چك كنم و يكي دو تا از وبلاگها را مرور كنم.
طي اين چند روز دومين كتاب داستان از نويسندگان بزرگ كشورمون رو هم شروع كردهام به خواندن. در ايستگاه قطار مترو و داخل اتوبوس و سواري. اين رو براي كسي نوشتم كه استاد اين كاره و منتقد منصف نوشتههايم. از توجهش ممنونم. از هركه با نگاه نقّادانه به نوشتههايم توجه كنه ممنونم.
چند تا "داستانك" نوشتهام كه خب جاي آوردن اونها در اين وبلاگ نبود. شايد هم روزي اونها رو آوردم. داستانكهايم دارند زياد ميشوند. خودم از خوندن و تكرار ذهني بعضيهايش لذت ميبرم. از تكرار و يادآوري بعضي از داستانكهاي معدودي از وبلاگنويسان آشنا و غير آشنا هم حض ميكنم. باور كنيد بعضي از داستانكهاي اين نويسندههاي جوان رو بارها و بارها در ذهنم مرور كردهام و آرام شدهام. و اما دريغ و صد دريغ كه تا حالا داستانكهاي مذهبي از نوع درجه يك كه يتچسّب هم باشه خيلي خيلي كم ديدهام. انشاالله كه نوشته خواهد شد.
شهادت حضرت امام محمد باقر عليهالسلام رو تسليت عرض ميكنم.
نادَ علياً مظهرَ العجائب. تَجدهُ عوناً لكَ فيالنوائب. كلَ همّ و غمّ سينجلي. بولايتك و محبتك يا مرتضي عليُّ يا عليُّ ياعليُّ ياعليُّ
خب. يك كار خوب از كارهاي خوب اين آقاي بلاگفا همين است كه بتوان از مطالب وبلاگ نسخه پشتيبان تهيه كرد. ما تهيه كرديم چندي پيش و ديديم كه ۱۱۳ صفحه وُرد شده است. خوشمان آمد. نوشتم آقاي بلاگفا تا دوست خوبمون نگويند كه طرفدار آقاي.ش هستي. نيستم باور كن ولي خب، بلاگفا خوبه ديگه. دهها سرويس وبلاگ مشهور و غير مشهور رو امتحان كردم. موقع نوشتن مطالب وبلاگ فكر اين روزها هم بودم و به همين خاطر سعي داشتم از تصوير كمتر استفاده كنم. لذا حالا از ديدن حجم مطالب ارساليام خوشحالم. بيش از آنكه تصوير باشه يا تزئينات، نوشته است و نوشته. خوشحالم كه اكثر دوستان وبلاگ نويسم هم اينطوري هستند و فرهيخته.
بعد از يك هفته كه برگشتم به محل كار، خيال كردم حدود چند ساليه كه نبودهام و همه چيز در اين مدت تغيير كرده. نميدونم، زمان در اين مدت كوتاه بر من به اندازه چند سال گذشت؛ همين قدر ميدونم كه ظاهراً خيلي پير شدهام. چون وقتي اتوبوس بين شهري رو سوار شدم و هدايت شدم به بخش بوفه! و گفتم من كه نميتونم به فاصلهي يك صندلي پيش اون دوتا خانم دانشجوي محجبه بيست و چند ساله بنشينم، كمك راننده گفت: اونها هم مثل دخترهايت هستند حاج آقا! و از اون روز حقير در انديشه آنم كه احتمالاً چند سالي بيش از اين مينمايم كه هستم. مثلاً چهل و هفت هشت ساله!
خب، به لطف اربابم برگشتم. خوش گذشت و جاي همهتون خالي بود. نورٌ علي نور و السلام عليالصديقةالطاهرة فاطمة الزهراء سلام الله عليها. هنيئاً مريئاً هم شديم و متنعم به نعمات.
