دوستمان در وبلاگ ساده بگويم اين همه مطلب نوشته است. شايد آخرين ماههاي سال ۱۳۸۳ و شايد هم اوايل سال ۱۳۸۴بود كه از وبلاگ ديگرم با وبلاگ ايشون آشنا شدم. اينجا نمينوشت، تا جايي كه يادمه در پرشين بلاگ بود. بعد كه وبلاگ رو اصطلاحاً تبديل به دات كام كرد، چيزي كه فراموش نكرد، عبارت بود از استمرار در نوشتن. پرداختن به اصل مهم ولايت معصومينعليهمالسلام توي وبلاگش مشاهده ميشه. نوشتههايش هم آرامش داره ولي من دلنوشتههايش رو بيشتر ميپسندم. كامنتدونياش عاليه. قالبي كه براي وبلاگ طراحي شده كمك فراواني به القاي اين آرامش ميكنه. ضمناً سريع هم لود ميشه. وبلاگ امكانات زيادي داره از جمله امكان چاپ نوشتهها و جستجو كه خب اين امكانات لازمه و در عين حال دست و پاگير نيست. البته به مرور تغييراتي جزيي در قالب داده و اون رو بهتر كرده. موضوع بندي يا بنابر اون چه كه در وبلاگ هست گروهبنديهاي مطالبش مخاطب رو از سردرگمي نجات ميده و دسترسي به نوشتهها رو آسون ميكنه.
خشونت از وبلاگش نديدهام تا حالا ولي شايد كمي دلتنگي مثل ساير وبلاگنويسهايي كه حرف دل مينويسند، چرا! هوم. اين كه مهم نيست. افسردگي وبلاگي گريبانگير اغلب وبلاگرها است. چاشني كاره تا جايي كه منجر به تسليم نويسنده و تعطيلي وبلاگش نشه.(باور نميكنم كه وبلاگنويسي بعد از بستن دائم وبلاگش از اينترنت هم خداحافظي كنه). بسه. تعريف زياد شد ولي ناقص. برويم سر اصل مطلب. از بين روزنوشتهايش دوتا رو انتخاب كردم كه تقديم ميكنم:
اولي با عنوان:
باران
دوشنبه - ۱۸ تير ۱۳۸۶
چه مگر مي خواهم از تو آسمان!

دومي با عنوان:
غريب مادر
پنجشنبه - ۲۷ دي ۱۳۸۶
يا اهل العالم! قتل الحسين به کربلا غريبا عطشانا

اين هم آخرين دلنوشتهاش كه در تاريخ سهشنبه - ۱ بهمن ۱۳۸۷ پست كرده با عنوان:
ياد......
هميشه يه سيني روي ميز كوچيكش بود . هميشه يه قرآن كوچيك، يه مفاتيح، يه چراغ نفتي، يه جا نماز و يه تسبيح فيروزهاي دونه درشت و يه عينك دور مشكي توش بود. شب از نيمه كه ميگذشت بلند ميشد و مشغول قرآن خوندن ميشد تا اذان صبح، نماز ميخوند و ميرفت سركار. اين برنامه هميشگيش شده بود.
اينقد نگاهش مهربون بود و صداش آروم. دستاش براي دستاي كوچيك من قدرتمند و انگشتاش لاغر و كشيده. قد بلند و عاشق كت و شلوار آبي نفتي. هيچ وقت دلم نمييومد با يه بار بوسيدن از خونشون بيام بيرون. چند بار كفش مي پوشيدم مييومدم بيرون و دوباره بر ميگشتم.
هميشه فكر ميكردم مرگ براي همسايههاست. مرگ كجا و ما ..... . يادته بابزرگ، يادته................. آخرين بار كه ديدمت عيد فطر بود تازه از بيمارستان اومدي بودي خونه. موقع برگشتن ما اونقد آروم خوابيده بودي كه فقط تونستم گونه چپت رو ببوسم و گونه راست رو......... نه ..... . ديگه نديدمت يادته؟ آخه پنجشنبه همون هفته وقت اذان ظهر تو ديگه رفته بودي يادته..... . تو كه ميدوني حسرت بوسيدن اون يكي گونه سالهاست به دلم مونده بابزرگ تو خوابها كه ميياي تو روياها كه ميياي هميشه با حسرت ميبوسمت ................................... بابزرگم............................................
اگه بدوني چقد دلم برات تنگ شده .... اگه بدوني
