تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

آخرين باري كه نوشته، پنجشنبه 29 آذر 1386 با عنوان کعبۀ دل! بوده و از اون موقع تا حالا وبلاگ رو بروز نكرده ايشون. چرا؟ نمي‌دونم! توي اين وبلاگ يعني خانه دوست همين جاست اگر بگذارند،   كلاً زياد آپديت نكرده ولي همين مقدارش هم خواندنيه و قابل تأمل چون يك وبلاگ‌نويس حرفه‌اي، يا بعبارتي يك نويسنده خوب مطالب اين وبلاگ رو نوشته. قبلاً يعني اگه يادم مونده باشه حول و حوش سال ۱۳۸۳ هجري شمسي، ايشون در سايت ديگه‌اي وبلاگ داشتند كه به دلايلي هجرت كردند به اينجا و بعد از مدتي هم اينجا رو به حال خود گذاشتند و ديگه ننوشتند. حالا به دلايلي من در ادامه معرفي وبلاگ‌ها دلم خواست مطلبي هم در مورد ايشون هرچند ناقص بنويسم و پستي از مطالب ارسالي‌شون رو بدون اجازه خودشون در وبلاگم كپي كنم. در جايي داريم كه جناب حميد مي‌فرمايند: بَينُ الوبلاگ نويسان تَسقطُ الاجازةُ و الكپي رايت!

Alarm!
: دوشنبه 26 آذر 1386 :

یکی از سنسورها فعال شده اند. 

انگار که در آستانه چندمین شستشوی مغزی باشم!

اما در پاسخش هی این جملات حسین پناهی واسه خودم فوروارد می کنم:

   "نترس!

    کافر نمی شوم؛

          زیراکه به نمی دانم های خود ایمان دارم."

 

دلشدگان
: شنبه 6 مرداد 1386 :

پاسبان حرم دل شده ام شب، همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

می روم سراغ ویدئو که اول باید کلی خاک از روش پاک کنم، فیلم "دلشدگان" رو پیدا کرده م. پاره شده به نظر می رسه! کلی خودمو می کُشم تا چسب مالیش کنم.

تا فیلمو می ذارم تو دستگاه، جیر.. جیر.. ووژ.. قیژ... اوه اوه ! با دستپاچکی ماشین زبون نفهمو متوقف می کنم. ببین چه بلایی سر وی اچ اسِ نازنینِ باکیفیتم آورد! آشغالِ مزخرف! حقت بود که تکنولوژی بندازدت دور!

دوباره فیلمو تدوین(!) می کنم. با کلی ابزار میفتم به جون ویدئو، درشو باز می ذارم و با وسواس وی اچ اسِ نازنینِ باکیفیتمو می ذارم تو دستگاه. حواسم هست که این بار اگه خواست وحشی بازی در بیاره بکوبم تو سرش تا فیلم سالم(!) بمونه.
به به! داره عین یه ویدئوی پیر که سرم بهش وصل کرده باشند، خوب کار می کنه.
وااای چقد دلم واسه این فیلم تنگ شده بود.
همه صحنه هاشو دوس دارم. دقیقا لحظه به لحظه شو...
یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن؛ مست است، هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه، پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو؛ خواب است، بیدارش کند

از ساختن تار و مراسمش...    "زین پس دست یار نوپرداز و دامن ساز دلنواز"...   از دوچرخه سواری پادشاه توی باغ و...    سبک صحبت ها...    ازخود بیخود شدن اکبر عبدی و تنبیه استاد دلنواز...   اون لحظه های خداحافظیاشون..    یکی یکی..    صحنه هایی که تو پاریس کالسکه شونو از نمای بالا نشون میده که دور میزنه جلوی هتل نگه می داره...    خوانندۀ پزشک که برای معشوقه ش آواز می خونه...    واای چه آوازهایی با صدای استاد...    پاسبان حرم دل...     وااای...    هیچ وقت نتونستم به نماهای آخرش برسم و گریه نکنم برای جنازه پزشک روی پله ها.

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک تر دانی، بگو                    

بعد از اینکه با دقت وی اچ اسِ نازنینِ باکیفیتمو از تو دستگاه بیرون میارم، میام پای کامپیوتر و دوباره به آوازهاش گوش می دم...        

مرا چشمی ست خون افشان بدست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن تُرکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

            تو کافردل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند همه آن دل ستان ابرو

            اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

            به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

... غلام چشم آن تُرکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو                      

پ.ن.: می خواستم یه بار مث آدم، مراعات مناسبت کرده باشم و از سیدخلیل بنویسم و به تماشای این کلیپ از آهنگِ نصفه نیمۀ "مولاجانم" (که قسمتای قشنگش تازه بعد از اینجایی هست که تو این کلیپه تموم می شه! ) و خرید اینا دعوتتون کنم، اما... حسِ وقت نشناسه دیگه! حالا همین لینک ها هم خودش خوبه واسه معرفی... 
خوب پس

میلادِ مولود کعبه بر همۀ موجودات مبارک!

پ.ن.s’ پ.ن.:

...مو اون مستُم که پا از سر ندونُم…

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 16:26  توسط حميد  | 

اربعين. چهل روز. كلام نوراني آقا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كه مي‌فرمايند: من اخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه. به ذهنم مي‌آيد. حالا ناراحتم. اگر اخلاص به خرج مي‌دادم شايد اتفاقي مي‌افتاد و باز مي‌شد اين لسان. تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد. شايد نخواسته‌اند. نمي‌دونم. بهر حال اين دم آخر تا اربعين و روزهاي پاياني ماه صفر رو عشق است و بلكه عنايتي شد از سوي سلطان عشق. هنوز اميدي هست و دلخوشم. ياصاحب الزمان(عج) آجرك الله تعالي في مصيبة جدك الحسين(ع).






+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 13:36  توسط حميد  | 

اولاً عرض كنم كه براي من جاي بسي تعجب است كه چرا براي پست معرفي وبلاگ اين دوستمان ساده بگويم هيچ احدي نظر نداده است؟ نظر بدهيد تا نظر داده شود وبلاگتان!

ثانياً در ادامه مطالب مربوط به معرفي وبلاگ‌هاي دوستان كه البته ترتيب خاصي را دنبال نمي‌كند مي‌پردازم به وبلاگ بسيار مهم جناب نامبرده بنام كلبه دنج! قبلاً از اينكه در مورد اين وبلاگ مختصر مي‌نويسم و پست‌هاي انتخابي رو ناقص مي‌آورم از جناب نامبرده عذر مي‌خواهم.

خيلي حرفه‌اي مي‌نويسه اين حضرت نامبرده در وبلاگ معروف و نه چندان دنج خود. ايشون از روش‌هاي متعددي براي بپا نگاه داشتن چراغ اين وبلاگ استفاده مي‌كنه. يعني از فونت‌هاي رنگ و وارنگ ريز و درشت، كلمات و جملات آشكار با رنگ سفيد و گاهي پنهان لينك‌دار و تصاوير توضيح‌دار زيبا و گاهي لينك موسيقي بهره مي‌گيره تا وبلاگشون جذاب‌تر و حرفه‌اي‌تر باشه. قالب وبلاگشون همچنان سنگينه و حرصم رو در مي‌آره، امّا اين دليل نمي‌شه كه از ديدن و خوندن وبلاگش منصرف بشوم. ترتيب قرار گرفتن پيوند دوستان وبلاگش غالب اوقات ديدنيه و طوريه كه شكل ويژه‌اي رو ايجاد مي‌كنه. پنجره بخش نظراتش هم منحصر بفرده. مشابهش رو من نديدم هنوز. منويي داره كه با استفاده از اون ميشه نظرات رو ثبت كرد و كپي و ....ايشون براي همه نظرات وقت مي‌گذاره و اكثراً پاسخ رو همونجا مي‌نويسه. اين خيلي مهمه و وقت گير ولي ارزشمند.
آرشيو وبلاگش نشون مي‌ده كه از شهريور ۱۳۸۴ تا حالا داره مي‌نويسه ولي من ايشون رو از ۱۳۸۳ بعنوان وبلاگ نويس مي‌شناسم. قديم‌ها طولاني‌تر مي‌نگاشت ولي اخيراً بسبب مشغله‌اي كه داره بعضاً كوتاه‌تر شده نوشته‌هايش. ولي همچنان جذابه.
حالا چند تا از پست‌هاي انتخاب شده اين وبلاگ رو تقديمتون مي‌كنم تا لذت ببريد.

هولدن کالفیلد

شنبه 13 بهمن1386

هر چه جلوتر می­رفتم هی به خودم امیدواری می­دادم که نگران نباش حتماً در صفحات بعدی لااقل محض نمونه یک چیز دندان­گیر خواهی دید، بعدش به خودم می­گفتم بابام جان حتماً آن آخرهایش یک چیزهایی نوشته و موضوع، چنان مهیج و غیرمنتظره خواهد شد که خواندش خالی از لطف نیست و همه مابقی را جبران خواهد کرد. چشمتان روز بد نبیند، بعد از مطالعۀ آخرین صفحه کتاب، حالت تهور بهم دست داده بود! یعنی قادر بودم نویسنده و ناشر و جایزه دهنده و معرّف و تایپیست و همه­شان را یک­جا با دستان خودم به لقاءالله برسانم!...(ادامه)

به راستی چرا و مرض!

یکشنبه 7 مهر1387
نمی‌دانم کجای چهار و بیست و هفت دقیقه عجیب است. وقتی جواب می‌دهم که ساعت ۴:۲۷ در خدمتتان هستم مثل آدمی نگاهم می‌کند که قرار است سه سال بعد با کسی که مدام سرفه می‌کند هم‌اتاق شود. حالا می‌گفتم ۴:۳۰ کلی هم خوشحال می‌شد و با اتیکت و ادکلن خوش بو و در حالی که موقع برخاستن کمی به جلو خم می‌شد، با من دست می‌داد ها ! همین سه دقیقه انگار کل پایه‌های اصولش را متزلزل کرده. نگران ایدئولوژی‌اش می‌شود. 
کمی مکث می‌کند، یک ابرویش را بالا می‌دهد و با یک طرف دهانش می‌پرسد: «کِی؟؟» و وقتی همان جواب را می‌شنود، انگار یکهو یادش افتاده باشد که کار نیمه‌تمام مهمی دارد سامسونتش را برمی‌دارد و برمی‌خیزد. با همان لبخند دیپلماتیک زورکی اظهار می‌کند که از دیدارم خوشوقت شده‌است....(ادامه)

365n
دوشنبه 8 مرداد1386
فردریچ بالمگر نمایشنامه نویس شهیر اتریشی تکه کلام جالبی دارد که می­گوید: « تو به این جیگری بپا ندزدنت!»

 حکایت از این قرار است که حدود دو ماه پیش تصمیم گرفتم علیرغم همه سختی­ها و مشقات، چند صباحی دست به اصلاح صورت نزنم و با خود عهد کردم حتی وسوسه­های میان راه و ملاقات با آدم‌های رسمی و شیک هم خللی در اراده‌ام ایجاد نکند. اهل فن، درد مرا بهتر درک می­کنند که پشت سر گذاشتن دوره گذار (یا به اصطلاح  transient state) اولیه چقدر مصیبت بار است. هی به زمین و زمان و خودم فحش بود که مثل نقل و نبات می‌دادم. آخر این چه غلطی بود؟! ...(ادامه)

   شوماره بیدم زنج می زنی؟


گلشن خزان

یکشنبه 21 مهر1387

یادم می‌آید استنلی کوبریک درست یک روز قبل از اکران آخرین فیلمش مُرد. اولش نفهمیدم چرا. یعنی چطور می‌شود که آدم اینجوری می‌میرد. بدشانسی‌ای چیزی به پستش خورده یا واقعا باید می‌مرد. بعدش اما فهمیدم که او باید دقیقاً آن روز می‌مرد.
او تمام هنرش، همۀ نقاط اوج آثار قبلی‌اش، همه حرف‌ها و افکار و ناگفته‌هایی که گاه و بیگاه از ذهنش عبور می‌کردند، تمام شخصیت نهانش و کل وجودش را خلق کرد، فریاد زد، با هر چه در چنته داشت، متجلی شد،
و تمام.

خوب و بد فیلمش را کاری ندارم، می‌خواهم بگویم او کارش را کرد و تمام شد، چیزی برای خودش نماند که بمانَد. همه همین‌طورند. مثل فیلم مادر. مثل من. مثل تو. مثل همه آدم‌های دور. آنقدر دور که نزدیک.

و من فکر می‌کنم چه خوب است که بتوانم حرف‌های آخرم را یک روز سرد پاییزی بگویم. پاییزهای تلخ، سرد و بی‌حوصله و پر از تنهایی روح و جسم. همان‌هایی که خنده‌ و گریه و صحبت در آن بیش از چند دقیقه دوام نمی‌آورد و هرکاری کنی آخرش باز برمی‌گردی به آنجایی که پاییز است، سکوت است، نگاه به دوردست است و دست‌های یخ زده. دست‌هایی که فقط به نوشتن گرم می‌شوند.
گواه حرف‌هایم هم آن تاب فلزی سفید ته باغ، کنار استخر ِ پر از برگ.

می‌دانی؟ پاییز همیشه زود می‌رسد. زودتر از آنچه انتظارش را دارم. درست بین همهمه‌ها و خنده‌ها. بی‌حرفی از ابهام. و می‌لغزد در دست‌هایم، توی نگاهم، لابلای موهایم. و من دوباره عاشق می‌شوم، عاشق پیاده گز کردن‌های خیابان ولیعصر، از آن بالای بالای تجریش تا آن پایین دست‌ها. که کلاهم را تا روی گوش‌هایم بکشم و دست‌هایم را در جیب شلوار جینم بگذارم و روی سنگفرش پیاده‌روهای عریض آن سلانه سلانه قدم بزنم و زمزمه‌ای سر دهم. میان همه آدم‌هایی که هرچه هوا سردتر می‌شود، زیباتر می‌شوند.
و فردایش، طبقه دوم کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب را زیر و رو کنم. همان‌هایی یک راه‌پله باریک با دیوارهای آجری و گچی دارند و درهای چوبی پوسیده که سال تا سال هم کسی تا آن بالا نمی‌آید تا ببیند آنجا کسی، پشت تلّی از کتاب‌های مندرس روی میز، با لباس رنگ و رو رفته نشسته و دارد سیگار ارزان قیمتی را دود می‌کند به همه گذشته‌اش. که من می‌میرم برای بوی کتاب. نه که بخوانمش، که بوی نرده‌های سبز رنگ دانشگاه تهران را گرفته است.
بعدش هم بیایم پایین و لای سی‌دی های رنگ و وارنگ، دنبال درخت گلابی و هامون مهرجویی بگردم. آخر سر هم بروم از پیرزنی که در ایستگاه نشسته، یک بسته کوچک کاغذ سفید بگیرم برای حل کردن مسایل المپیادهای شوروی.
...
به همین راحتی می‌رسد.

دیدی؟ فقط از پاییز شهر نوشتم، نه از باران، نه از شب،  و نه از تو

---

پست بي عنوان

تاسوعای حسینی است.
نشد.
باز هم به حال دل خودم اشک ریختم.
دل غبار گرفته.

شب عاشورای امسال، شب ِ ...
عجیب بود. آرام. پر از حرف. پر از دیدن. پر از لمس بی‌ریایی ِ عشق. پر از حرارتِ سرما. یک خانۀ صفای بی‌سؤال، که از عصر تاسوعا تا صبح عاشورا در یک حیاط نُقلی که تو را به تمام خاطرات خوبی‌ها می‌برد، ایستاده بیدار بمانی.
از آن شب‌هایی که برای همیشه در ذهنت نقش می‌بندد. از آن صیقل‌های ظریف انحناهای باریک زندگی.

شام غریبان اما
«خود» ی در میان نبود.
حال خوبی نداشتم.
این بار
شکست.

نماز شام غریبان چو گریه آغازم      به مـویـه‌هـای غـریبانـه قـصـه پـردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار      که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم


شنبه 29 دی1386
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 16:12  توسط حميد  | 

پريروز به دكتر پيرمرد خوش برخورد دندان در هم ريخته نيمه تاس گفتم احتمالاً اين بيماري رو دارم كه اومدم خدمتتون. بعد از معاينه و فشارگيري خونِ فشار پايين افتاده‌ام و صحبت‌هاي ديگر، ايشون هم به همين نتيجه رسيد كه بله! داراي اين بيماري شده‌ايد. و اماپيل و قرايص و اشربه‌اي تجويزيد. جلّ الحاذق! در همين وبلاگ از دكتري نوشتم كه مرحوم هم شد. ايشان در اولين جلسه بعد از ديدنم تشخيص دقيق داد كه چِمِه! و با داروهاي گياهي خاص خودش درمانم كرد. خدابيامرزدش. آن هم دوهتور بود اينهم دوهتور! حالا كه بعد از سه روز استراحت؟! در منزل به سختي اومدم محل كار تا گواهي ارائه بدهم مدير را، توان راه رفتن نداشته و پاهاي خويش را بر زمين مي‌سايم و هوا را نيز مي‌بلعم تا لاغرتر شوم. ياد ابوعلي سينا را هم در اين چند روزه شديداً گرامي داشته‌ام در ذهن و بر زبان كه چه طبيب حاذقي بود به مولا! و اينكه دكاتور زيادي دم از او زده ليك نيم ثانيه‌اي از كارهايش را نمي‌عملند. اينك با دستاني نيمه جاندار و نيمه جان‌ندار برايتان مي‌نگارم كه بيش از اين توان دوري از شما را ندارم. دقايقي پيش نيز اسباني قهوه‌اي كمرنگ در ذهن متصور شدم و دو صندلي چوبي راحتي كه زيرش نيم دايره دارد تا تلو تلو بخوري. اين دو صندلي زيباي چوبي سوار بر اسبانِ لبخند مليح‌دار با آن دندان‌هاي اسبي خود، منتظر آدمي بودند تا او را بر خود نشانده و در حين حركت اسب‌هاي كالسكه؛ از آن بالا بر زمينش انداخته و يكراست به قبرستان بفرستندش. كه بود اين آدم؟ من كه نبودم. مطمئنانه! اينقدر حالم بد نيست. اينها هم تصورات ذهني پوزيتويستي است نه هذيانات روشن فكري مازوخيسمي! بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:38  توسط حميد  | 

وبلاگ خلوت دل خاص رو دوست دارم. تصويرهاي شارپ و واضح هنري در كنار نوشته‌هايش كه قرار مي‌ده، بيشتر اوقات كمك مي‌كنه به گشايش رمزنگاري‌هاي نويسنده‌اش. براي بعضي از نوشته هايش ترتيب عددي قائل مي‌شه و جملات و عبارات رو جوري زير هم مي‌چينه كه شكل‌هاي مختلف و متنوعي به هر پست مي‌دهند. بيشتر اوقات برايم سؤاله كه رها اين عكس‌ها رو از كجا مي‌آره كه خيلي‌هايشون رو من غير تكراري مي‌بينم. من، يعني كسي كه عكس ها و تصاوير هنري بسيار زيادي تا حالا ديده‌ام. خلاصه جالبه برايم. ايشون هم محور حرف‌هايشون ولايت معصومين عليهم السلامه و ارادت به اين ذوات مقدسه. اي ولله! اينه يكي از وجوه اشتراك من با اين وبلاگ و نويسنده‌اش. امام رضا(ع) رو هم خيلي دوست داره، نشونه‌اش: دوشنبه چهارم آذر 1387

با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی

تقبل منا هذا القلیل

بر يقينم با کريمان کارها دشوار نيست

 تو مگو ما را بدان شه بار نیست

****
بعضي اوقات به وبلاگشون مراجعه مي‌كنم و نوشته‌اي رو مي‌بينم كه از همون رمز دارها است. از خودم سؤال مي‌كنم كه روي سخنشون با كيه؟ البته گاهي اوقات. يعني براحتي لو نمي‌ره مخاطب كيه. و اين خوبه و خوبي‌اش اينه كه بارها و بارها مجبور مي شوم وبلاگ رو بخونم. از بالا به پايين و از راست به چپ و از چپ به راست و از شمال غربي به جنوب شرقي و بالعكس نگاهش كنم و سعي در رمزگشايي داشته باشم. مثل پست یکشنبه سوم آذر 138۷

یادت

 چتری ست

 که بی آن

 خیس ِ از تو گفتن

 نمی شوم

 پی نوشت۱:

زیر دانه های بلورین باران ..

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 9:33  توسط حميد  |