تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

همین‌هایی که می‌بینی کتاب‌اند. همین آدم‌هایی که از پله‌های نمایشگاه دارند بالا و پایین می‌روند. بخوان. این‌ها را بخوان. چقدر کتاب باید بخری؟ همه‌اش که نباید کاغذی باشد.
حاج حسن.س را دیدم که داشت تسبیح به دست می‌آمد به نمایشگاه و ذکر می‌گفت و سلامی دادم و پاسخی به زیبایی شنیدم و ادامه ذکرش را گفت و گذر ما از مقابل هم رخ داد.
شبستان را از بقیه بخش‌ها بیشتر می‌پسندم، از این همه فضای وسیع مصلی امام خمینی رحمة‌الله علیه. آدم‌های بازدیدکننده هم انگار متفاوت بودند و به عاشق‌های واقعی کتاب شبیه‌تر.
بلندگوی تبلیغاتی نمایشگاه کتاب تهران، آزار دهنده بود. کاری غیر صحیح در فضای محتاج آرامش نمایشگاه کتاب.
دیدار با چخوف را فقط خریدم. 1150 تومان. غیر از این هرچه خریدم برای خانواده‌ام بود و سفارش‌های یکی از دوستان.
خوب بود که امسال فرفره و سوت سوتک و این اسباب بازی‌ها را برده بودند کیلومتر 4 سالن کودکان و به سمت خروجی نمایشگاه.
و"ون" هم ایده جالبی بود که یک‌بار سوارش شدم امروز که بیست دقیقه رفتم نمایشگاه برای تعویض یک کتاب.
اجبار مدارس به دانش آموزان و باالتبع دانش آموزان و خردسالان به والدین برای حضور در نمایشگاه و خرید کتاب‌های کمک آموزشی مؤسساتی مثل: "عاج" و " سطحی اندیشان" و"کی‌برد چی"را می‌شد از چهره و رفتار و حرکات و سکنات بعضی از این آدم‌های محترم زحمت‌کش حدس زد. کسانی که اصلاً خیال نمی‌کردی علاقه چندان یا مجالی برای خرید و خواندن کتاب داشته باشند.

نامبرده محترم در دو جا در کلبه دنج خودمان از این نمایشگاه سخن گفته:
بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت اول و بیست و دومین نمایشگاه کتاب - قسمت دوم

اگر فرصت دارید بخوانید حتماً وگرنه سرتان کلاه رفته به همان بزرگی که نامبرده در کلبه دنج فرموده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 2:49  توسط حميد  | 

پهنه‌ی دریای محبتت را خواهانیم. سایه‌ات مستدام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:25  توسط حميد  | 

با دوستم رفتیم امامزاده. صبح بود و ساعت ده. خلوت بود و من و او و ضریح مطهر حضرت امامزاده علی آبائه و علیه السلام. بار اولم بود که به آنجا مشرف می‌شدم. دلتنگ ایشان شده‌ام. با دوستم مدام دلتنگش می‌شویم. مدام مدام. و من از همه محتاج‌ترم به زیارت این مشاهد مشرفه و مدد از ارواح مقدسه. این ماجرا شاید یک ماه است که از آن گذشته ولی برایم تازه مانده. یا ملائکة‌الله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:5  توسط حميد  | 

باور کن اخیراً بیت اول و مطلع سروده‌ای از شاعران اهل بیت علیهم السلام را که نمی‌دانم جزء کدام دسته از شعرها است، روز و شب زیر لب برای خودم زمزمه می‌کنم و تمام وجودم آرام می‌شود. هرچند شعری است ساده و از لحاظ فنی سطحی ولی با دلم چه‌ها که نمی‌کند. یکی هم بیتی از سروده‌های شاعر دیگری است که این هم برایم شده ذکر مدام! دوای درد شده‌اند این‌ها و هردم که می‌خوانم تشنه‌تر می‌شوم. همین‌طور که نامی از شاعر و سروده‌ها نبرم بهتر است. اینطوری تأثیرش بیشتر است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:41  توسط حميد  | 

این دوچرخه‌های بیست و هشت که مارک"لیون" داشت. همان سبز رنگ‌ها، سبز سیر؛ با یک عدد تلمبه‌ی سیاه و بوق شیپوری فلزی. از این دینام‌های کوچک روی چرخ جلویش نصب می‌شد تا با لاستیک چرخ درگیر شود و موقع حرکت دوچرخه بچرخد و برق بدهد و آن چراغ فلزی استیل خوشگلش روشن بشود. یا چرخ‌ خیاطی‌های مشکی مارک" مارشال" با جعبه‌ای نیم‌دایره عین خونه‌های دارای طاق قوسی کاه گلی قدیمی روستاها. یک روغندان کوچک ظریف فلزی هم برای روغن‌کاری چرخ داشتند. چراغ گردسوز هم که اضافه کنم جنسم جور می‌شود برای یادآوری خاطرات نه چندان دورم. هرچه دورتر می‌شوم از این گذشته‌های دور و نزدیک، انگار عشق هم از همراهی با تولیدات و مصنوعات خودداری می‌کند و خیلی از ساخته‌های دست بشر بی‌هویت و بی‌جاذبه‌ی معنوی می‌شوند، بی روح بی روح! اتومبیل‌های قدیمی را با جدیدها، مقایسه که می‌کنم؛ همین چیزها به ذهنم خطور می‌کند. فیلم‌های سینمایی و ساختمان‌ها و خانه‌ها و هزاران چیز دیگر. همه بی‌جان شده‌اند. معنا را از دست داده‌اند. نمی‌گویم به طور مطلق بلکه به نظر می‌رسد نسبت بالایی داشته باشند.  شاید این نگاه من است که نیاز به تغییر دارد ولی این حرف‌ها را از صدها و صدها آدم دیگر هم شنیده‌ام. یا در رفتارشان حس کرده‌ام. به‌هرحال با هر زحمتی هست تقلّا می‌کنم که این مقدار توجهی که در خودم مانده است را از دست ندهم. که بی‌روح نشوم و بمانم، برای همیشه. به مدد اربابم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:9  توسط حميد  | 

دلم برای دیشب چه زود تنگ شد. نه. مثل همه‌ی دور هم بودن‌ها نبود. نوع دیگری بود. حیا حاکم بود و معنویت و احترام و لبخند و محبت و خیلی خوبی‌های دیگر که بساطش با دعای برای امام زمانمان{عج} برچیده شد و خاطره‌ای شد جاودانه. و للّه الحمد. سبحان الّله. عشق است اباالفضل{ع}

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 1:12  توسط حميد  | 

امیرالمؤمنین حیدر. امیرالمؤمنین حیدر. امیرالمؤمنین حیدر. امیرالمؤمنین حیدر. امیرالمؤمنین حیدر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:41  توسط حميد 

یا نور یا قدوس. یا اول‌الاولین و یا آخرالآخرین.
شهادت بی‌بی دوعالم، حضرت زهرا سلام الله علیها رو تسلیت عرض می‌کنم.
لعن الله قاتلی فاطمة‌الزهرا سلام الله علیها.
حیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر مدد.
دیشب که توفیق حضور در جلسه عزاداری داشتم، یادتون بودم دوستان.
اللّهم عجّل لولیک الفرج. اللّهم عجّل لولیک الفرج. اللّهم عجّل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 3:14  توسط حميد  | 

من در اینجا از راننده جوان‌مرد و بامرام آن کامیون باری بیابانی تشکر می‌کنم. آخر عصر روز یکشنبه‌ی چند هفته پیش در اتوبان ساوه اتومبیلم پنچر شد. زاپاس هم کمی قبل‌تر پنچر شده بود. در آن وضعیتی که سرما بود و باد می‌وزید و باران می‌آمد و هوا داشت تاریک می‌شد، به کمکم آمد و با شیلنگ باد کامیونش لاستیک ماشینم را روبه‌راه کرد. همان ابتدای عوارضی دوم. هر وقت یادش می‌افتم برایش طلب خیر می‌کنم. خیر ببیند انشاالله. اصلاً آن روز برای من از صبح تا نیمه شب کلاس درس بود. مزه‌اش زیر دندانم ماندگار شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:9  توسط حميد  | 

من یک دوستی دارم در اینترنت که عاشق است. هر وقت یاد حرف‌هایش می‌افتم و یا می‌روم به وبلاگش و نوشته‌هایش را می‌خوانم آرامشی وصف ناپذیر به دست می‌آورم. انگار او مرا از قیدها آزاد می‌کند. قید که می‌دانید چیست؟ در نجاری هم کاربرد دارد. بروید و جستجو کنید و ببینید معنایش چیست. من بهترین آرزوها را برای این دوست دارم.
من از کلمه‌ی "سپیدار" خیلی خوشم می‌آید. از درختش هم.
یک آدم‌هایی هستند در عالم که شاید در نگاه مردم ظاهربین ابله دیده می‌شوند ولی این‌ها از هزاران دانا هم داناترند. من از دیدن نگاه نافذ آن‌ها لذت می‌برم و حتی یاد نگاهشان هم که می‌افتم روحم تازه می‌شود.
الآن دارم بدیهی‌ترین حرف‌ها را می‌نویسم. خب، اشکالی ندارد. یکی هم باید بدیهی نویس باشد دیگر.
خب، در این نیمه شب کم کم خواب دارد بر من مستولی می‌شود. راستی مُستولی هم کلمه جالبی هست، ها!
در اینترنت آدم فکر می‌کند دوستش همین بغل دستش نشسته و وبلاگ می‌نویسد،حال آنکه او و دوستش گاهی ‌صدها کیلومتر از هم فاصله دارند.
و من هرگاه می‌خواهم عمیقاً تفکر کنم، خوابم می‌گیرد. خوش به حال اون‌هایی که تفکر نمی‌کنند تا خوابشان نبرد. الآن زمان تفکر عمیقم فرا رسیده. به سبک بعضی مجری‌های تلویزیون و رادیو: شبی خوش رو برای شما آرزومندم. راستی امشب به آسمون که نگاه کردم، ماه تقریباً نصفه بود و هاله داشت. خیلی زیبا.
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 1:3  توسط حميد  | 

بروم يا نروم. مسئله اين است. اگر بروم كامنت‌هاي ارزشمند دوستان و مخاطبين اين وبلاگ رو چه كنم كه قابل انتقال نيست. خود پست‌ها رو با كپي كردن و ترفندهايي شايد بشود برد جاي ديگر ولي كامنت ها، نه.

دو سطر فوق رو قبل از سال جدید نوشتم و الآن زمان اون رسیده تا ادامه‌ی عرضم رو تقدیم کنم. به دلیل مشکل مربوط به استفاده از خط اینترنت اشتراکی در محل کار، دوست نداشتم وارد پنل مدیریتی وبلاگ بشوم و لذا عطای نوشتن در این وبلاگ رو به لقایش بخشیدم و خودم رو مدت نزدیک به دوماه محروم کردم. این مشکل در باره پرشین‌بلاگ هم صدق می‌کنه. چند سرویس وبلاگ فارسی و خارجی رو تست کردم. از جمله وردپرس دات کام، بلاگها دات کام، میهن بلاگ و بلاگ اسکای و یکی دو تا از این تازه کارها. در بلاگر معروف"بلاگ اسپات" هم وبلاگ داشتم که خب آشنایی با امکاناتش دارم. حتی رفتم و در هاست رایگان با وردپرس وبلاگ درست کردم. ولی هرکدوم مشکلی داشت و بهونه‌ای برای ادامه ندادنم در اون جاها. در بلاگر و وردپرس و بلاگها تونستم همه پست‌های وبلاگ رو باتمام نظراتش منتقل کنم. در میهن بلاگ فقط پست‌ها رو میشه منتقل کرد. حالا، بعد از این مدت نسبتاً طولانی در مقیاس وبلاگنویسی و عالم اصطلاحاً مجازی اومدم خدمتتون عرض کنم که به نظرم این وبلاگ به پایان راهش به این شکل رسیده و اگر توفیق باشه از این به بعد  از سرویس وبلاگ دیگری استفاده کنم و ایننجا گاه گداری مطلبی پست کنم بدون امکان نظردهی تا هم وبلاگ زنده بمونه و هم خاطراتش محفوظ. باور بفرمایید از لحاظ سرعت لود شدن صفحات و خیلی از امکانات، بلاگفا از خیلی از سرویس‌ها برتره. ولی برای من هم سخته که فقط شب‌ها و  از منزل بخواهم وبلاگ رو آپدیت کنم. عادتم اینه که آنلاین بنویسم و داغ داغ مطلب عرضه کنم مگر در مواردی استثنایی لذا خیلی از اوقات در طول روز مطلب باید ارسال کنم.
در آخر از همه عزیزانی که زحمت کشیدند و وقت شریفشون رو برای مرور این صفحه گذاشتند ولی با مطلب تازه مواجه نشدند، حلالیت می‌طلبم. هرچند که خیلی اوقات هم که مطلب ارسال کردم حرف تازه‌ای نبوده. ممنون از همه‌تون. یاعلی
نظر "موافق مثبت‌تون" چیه؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:54  توسط حميد  |