تبليغاتX
ياحميد

ياحميد

تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

آهای ماه رمضون! دریاب که سخت محتاجتَم. کلاس کار ما رو ببر بالاتر. درجا زدن بسه دیگه.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:34  توسط حميد  | 

موتورسواری هم بی‌تأثیر نبود. در این سُقم جسمانی. در هوای سرد زمستان و نیمه شب‌ها. سال‌ها پیش.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:13  توسط حميد  | 

حرف مفت. بی‌فایده. لغز. دری وری. بد و بیراه. بگویم که چی؟ تو بگویی به‌به؟ من هم خیال کنم به مقامی رسیده‌ام که مپرس؟ نه عزیزم. این خبرها نیست. خالی‌بندی هایم را کم‌کم دارم کنار می‌گذارم. می‌خواهم خودم بشوم. خود خودم. تا جایی که راه دارد. کمی در این وبلاگ خودم می‌شوم. کمی هم در آن دیگری. کمی هم در عالم غیر اینترنتی. سعی‌ام را می‌کنم. متأسفانه با خودم هم تعارف دارم گاهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:24  توسط حميد  | 

بابا، آق مُری جون! چایی‌های راه و بی‌راهت من رو کشت. استکان آورده بودم که خلاصه‌تر لذت ببرم. وقتی شکست، لیوان بهم دادی. حالا هم دوستی خاله خرسه‌ات باعث شده هر وقت عشقت می‌کشه چایی بیاوری. هم مصرف قندم بالا رفته و هم همون که حدس می‌زنی. درکم کن، اخوی!
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 0:49  توسط حميد  | 

شاه چراغ. حضرت احمد بن موسی علیه‌السلام. اگر زیارتش نمی‌کردم داغ به دلم می‌موند. دم آخر ِآخری که خواستم برگردم از سفر، خدمتشون مشرف شدم و سبکبال شدم. ممنونم از ایشون. یک امام‌زاده‌ای هم مشرف شدم که ظاهرا‌ً زبیده خاتون سلام الله علیها بودند. در بیرون شهر اقلید. چقدر خوب بود. توفیق شد، توفیق.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:17  توسط حميد  | 

شده تا حالا بروي شيراز و فرصت نكني حتي يك فالوده بخوري؟ شده تا حالا بروي يزد و نتواني مجموعه‌ها‌ي تاريخي‌اش را ببيني؟ و آيا شده است كه به شاهرود بروي ولي از انگورش ميل نفرمايي؟ براي من شد. همين ايام كه خدمتتون نبودم. خير. براي تفريح نرفته بودم. براي گرمازده شدن تشريف برده بودم و كار. در شيراز، باغ ارم دم دستم بود و نرفتم. چند بار از كنار حافظيه عبور كردم اما داخلش را نديدم.(قبلاً ديده‌ام). ولي تا دلتان بخواهد در هر سه شهر محترم خاك و خلي شدم و گرد و غبار ميل كردم. البته سگ‌هاي روستاي ديزج شاهرود هم چه جالب بودند و نيز درازگوشاني بغايت زيباروي با لبخند جانانه در روستاهاي اطراف اقليد بديدم و از اوان كودكي كه نه؛ بل از ته دل ذوق كردم. در يزد هم به راننده محترمي كه سه روز همراهم بود و اهل اطراف آنجا گفتم: مي‌خواهم اين دم آخر از چند جاي تاريخي يزد عكس بيندازم. دوستي به من سفارش كرده. گفت: چيزي نداره كه! چند تا ساختمون قديميه همه‌اش!!! نبرد كه نبرد! اين سفرنامه را با يادي از ابن خلدون خاتمه مي‌دهم: ياد ابن خلدون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 19:3  توسط حميد  | 

گفت: تخت جمشيد يك مشت سنگه كه روز به روز خرد مي‌شود و از بين مي‌رود. حافظ هم مست مي‌كرده و لب جوي و زير سايه‌ي درختان مي‌نشسته و اين بر و آن برش حوري‌هاي بهشتي بوده‌اند و هوش از سرش مي‌رفته و شعر مي‌گفته. دو روز و يك شب آدمي با اين تفكر را تحمل كردم. فقط بدان كه بي‌سواد هم نبود. آن وقت يك چنين آدمي حق را به آقاي قوقولي قدقد مي‌داد! باور كنيد از اين تيپ آدميزاد چندين و چند تا سراغ دارم كه اتفاقاً همه هم جانب همان قوقولي قدقد را مي‌گيرند. در رفتارشان و حتي گفتارشان هم به وضوح ديده‌ام كه چقدر راست مي‌گويند! من با اين آدم‌ها چه حرفي دارم؟ خيابان‌هاي يك‌طرفه‌ي بن بست‌اند اين‌ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 18:12  توسط حميد  | 

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه‌السلام، اكشف كربي بحق اخيك الحسين عليه‌السلام. يا اباالفضل العباس، يا قمر بني‌هاشم(ع).

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 19:14  توسط حميد  |