تبليغاتX
ياحميد
تَوَكّلتُ عَلَي‌الله

توجه: هذا الارسال بَياتاً. بعد از خواندن فَليَتنفّسُوا عَميقاً.
ورود به چهل و سه. ايميل تبريكي داشتم از دوستي شريف از وبلاگستان و دوست ناشناخته‌اي كه در يك گروه علمي عضويت داره. در يك سايت. كف يكي از پاهايم بدون جوراب روي اون يكي قرار داره و وسطش ميله‌ي چهارپايه‌ي صندلي چرخدار. يك دستم رو لم داده‌ام به دسته‌ي اون و با انگشتهام كي‌بورد و صفحه‌ي كشويي زيرش رو نگه داشته‌ام و دست ديگه‌ام داره تايپ مي‌كنه اين حرف‌ها رو كه مي‌خونيد. حالا كه من وارد چهل و سه سالگي شده‌ام مي‌ترسم و خوشحالم. ترس از اينكه فرصت‌ها رو به كم شدنه. خوشحال بخاطر اينكه تا اينجا رو بهم اجازه دادند نفس بكشم و گاهي هم زندگي كنم. زندگي؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 14:19  توسط حميد  | 

شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام رو تسلیت عرض می‌کنم. و عجل اللهم فی فرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام. یا منتقم! انتقم. در این ایام زندگی فقط با توسل و التجاء به شما ممکن هست و لاغیر.
یاعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 15:29  توسط حميد 

تعطيل. مخ تعطيل. افت فشار. احتمالاً. احساس سرماي زياد. دست و پاي يخ كرده. بدن هم. نمردم ها. هنوز زنده‌ام. نوشتم كه نوشته‌ باشم. ملالي نيست جز دلتنگي براي نوشتن. نوشتن از رو به موت بودن نجات مي‌دهد. برمي‌گرداند از مرگ. مگر مرگ چيست؟ غير از سكون و راكد ماندن؟ همين اندك نويسي هم علائم حياتي را نمايش مي دهند.
امروز خواستيم به زور به خودمان بقبولانيم كه هنوز توان داريم و با وجود بودن غذاي مناسب و گرم در سحرگاهان، پرهيز مي‌كنيم و به دو يا سه دانه خرما بسنده مي‌كنيم تا انتهاي روز. تحمل كرديم و اتفاق خاصي نيفتاد مگر چيزي كه مي‌بينيد. يكي از آثارش همين نوشته‌ي شريف است و بس. و ضمناً خواستيم بعد از پست قبلي كه تسليت بود، چيزكي بنگاريم كه نگاشتيم. تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد. سرچ و جو كنيد يار را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 17:23  توسط حميد  | 


ايام ضربت خوردن حضرت علي عليه‌السلام رو تسليت عرض مي‌كنم. انشاءالله كه قدر شب‌هاي قدر رو بدونيم و خوب‌ترين خوبي‌ها براي ما مقدر بشه. به حق باطن ليلة القدر. و به حق ارباب وفادار ما، حضرت قمر منير بني‌هاشم عليه‌السلام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 17:0  توسط حميد  | 

-اتفاقاً من به ايشون گفتم كه تا حالا بخاطر صداي بلند موزيكتون اعتراضي نكرده‌ام. صدايي كه گاهي ساعت يك نيمه شب هم به گوش مي‌رسه. بالاخره جوون‌اند ديگه. يه سيستم خريده و عشقش به صداي بلندشه و گوف گوفش.
-ببين فلاني! بد دلي و حسادت بد چيزيه. آدمو بيچاره مي‌كنه. تازه! من خودم اول انقلاب مدير دبيرستان بودم. مدير فلان آموزشگاه بودم. با جوون‌ها زياد سر و كار داشتم. بعد اومدم كنار و الآن هم لوله كشي و اين كارها رو انجام مي‌دم. قبل از انقلاب هم مايعات ‌مي‌خوردم و شمال هم كه مي‌رفتم با دوستام، بابام خدا بيامرز كه خيلي با خدا بود مي‌گفت: فقط مواظب خودت باش. هيچ نصيحت ديگه‌اي نمي‌كرد. حالا هم مكه مي‌رم و كربلا و اينا. اگه به بچه فشار بياري، بزرگ بشه بد مي‌شه. ببين من با يه دكتري كه خيلي بالا بالاهاس چند روز پيش يه جايي بوديم . مي‌گفت اين فلاني رو مي‌بيني؟ پسر فلان شخصيت شهيده. نمي‌دوني چه كارايي مي‌كنه. عوضي عوضي شده. داره همه‌ رو به بدبختي مي‌كشه.
دقيقاً آدمي رو مي‌گفت كه از نظر من خيلي هم محترمه و صاحب فكر. فقط به دليل اينكه زير بار زور نمي‌ره، شده جزو آدم بدهاي فيلم!!!. از درون داشتم منفجر مي‌شدم از حرف‌هاي مفت و بي‌ربط و مزخرفش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 17:11  توسط حميد  | 

-زخم معده مي‌گيري ها!
يكي از افاضات و توصيه‌هاي بعضي افراد در ماه مبارك رمضان، است.
-ووي. من ديگه پاسخ كامنتها رو نمي‌دم مگه اينكه خيلي ضروري باشه.
-دراين ايامك بسي كتاب خوانديم. داستان. جمعاً دو سه تايي شد. از جمله چاپ جديدي از شازده كوچولو.
-ما با خواندن كتاب‌هاي داستان مي‌فهميم كه خودمان هم دست كمي از نويسنده هاي بزرگ نداريم. فقط كمي ناشناس مانده‌ايم. كمي هم بلد نيستيم فنون نويسندگي‌ را.
-خواب روزه دار عبادت است را زياد بجا نياورديم مگر در روزهاي تعطيل.
-اين پست را با استفاده از مرورگر مكستون ارسال مي‌كنم. مرورگر پيشنهادي يكي از دوستان عزيز وبلاگ‌نويس. مخترع اينترنت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 15:37  توسط حميد  |