ساعت شيش صبح رفتم نونوايي سنگكي ماشيني و يه دونه نون گرفتم، داغ داغ. اومدم با يك كم كره پاك نوش جان كردم، سرد سرد. يه ليوان كوچيك چايي هم ضميمهش شد، ولرم و نيمه داغ. خيلي عجله كردم كه زود برم و تا خلوته نون بگيرم. همين كه در حياط رو باز كردم چشمم افتاد به يه پسرهي حدوداً دهساله. طفلي تا صداي در رو شنيد و من رو ديد سرعتش رو زياد كرد و بعد هم دويد. فهميد من هم همونجايي ميرم كه اون ميره. رسيدم نونوايي و ديدم توي صف يه دونهايها وايساده. تا پشت سرش رو نگاه كرد و ديد منم، حالش عوض شد. رفتم توي صف. نون رو كه گرفت، الفرار. چرا؟! براي اينكه!
------------------------------------------------
نگارش جديد همين پست بعد از يك ماه!
ساعت شش صبح كه تازه آفتاب طلوع كرده بود، از منزل خارج ميشدم تا يك عدد نان داغ بخرم. بعد از باز كردن در ِ حياط، پسر كوچكي كه حدوداً دهساله بنظر ميرسيد را ديدم. ايشان به محض شنيدن صداي بازشدن در حياط، شروع به دويدن كرد. حدس زدم او حدس زده كه من هم به نانوايي خواهم رفت و اگر سريعتر نرود من زودتر به نانوايي ميرسم و او بعد از من نان خواهد خريد. وقتي به نانوايي رسيدم ديدم او هم در نانوايي است و منتظر دريافت نان. با صداي پاي من سر خود را به عقب برگرداند و من را ديد. بازهم حدس ميزنم كه متوجه شد كه حدسش درست بوده كه من به نانوايي خواهم آمد. نان خود را از نانوايي خريد و شروع به دويدن به سمت بيرون از نانوايي كرد. اينجا يك سؤال مطرح ميشود كه چرا اين كار را كرد؟ پاسخ من اين است كه براي اينكه! يعني به همان دليل كه حدس زده بود و حدسش درست از آب درآمده بود. وقتي نان داغ خود را خريدم و به منزل برگشتم، آن را با يك مقدار كره پاك سرد و يك ليوان چاي ولرم صرف كردم. سرو كردم. خوردم!
+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 20:34  توسط حميد
|
