<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> ياحميد </title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/</link>
<description>تَوَكّلتُ عَلَي‌الله</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Sep 2009 17:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نانوايي سنگكي</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ساعت شيش صبح رفتم نونوايي سنگكي ماشيني و يه دونه نون گرفتم، داغ داغ. اومدم با يك كم كره پاك نوش جان كردم، سرد سرد. يه ليوان كوچيك چايي هم ضميمه‌ش شد، ولرم و نيمه داغ. خيلي عجله كردم كه زود برم و تا خلوته نون بگيرم. همين كه در حياط رو باز كردم چشمم افتاد به يه پسره‌ي حدوداً دهساله. طفلي تا صداي در رو شنيد و من رو ديد سرعتش رو زياد كرد و بعد هم دويد. فهميد  من هم همونجايي مي‌رم كه اون مي‌ره. رسيدم نونوايي و ديدم توي صف يه دونه‌اي‌ها وايساده. تا پشت سرش رو نگاه كرد و ديد منم، حالش عوض شد. رفتم توي صف.  نون رو كه گرفت، الفرار. چرا؟! براي اينكه!&lt;br /&gt;------------------------------------------------&lt;br /&gt;نگارش جديد همين پست بعد از يك ماه!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ساعت شش صبح كه تازه آفتاب طلوع كرده بود، از منزل خارج مي‌شدم تا يك عدد نان داغ بخرم. بعد از باز كردن در ِ حياط، پسر كوچكي كه حدوداً دهساله بنظر مي‌رسيد را ديدم. ايشان به محض شنيدن صداي بازشدن در حياط، شروع به دويدن كرد. حدس زدم او حدس زده كه من هم به نانوايي خواهم رفت و اگر سريعتر نرود من زودتر  به نانوايي مي‌رسم و او بعد از من نان خواهد خريد. وقتي به نانوايي رسيدم ديدم او هم در نانوايي است و منتظر دريافت نان. با صداي پاي من سر خود را به عقب برگرداند و من را ديد. بازهم حدس مي‌زنم كه متوجه شد كه حدسش درست بوده كه من به نانوايي خواهم آمد. نان خود را از نانوايي خريد و شروع به دويدن به سمت بيرون از نانوايي كرد. اينجا يك سؤال مطرح مي‌شود كه چرا اين كار را كرد؟ پاسخ من اين است كه براي اين‌كه! يعني به همان دليل كه حدس زده بود و حدسش درست از آب درآمده بود. وقتي نان داغ خود را خريدم و به منزل برگشتم، آن را با يك مقدار كره پاك سرد و يك ليوان چاي ولرم صرف كردم. سرو كردم. خوردم!&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 17:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصارات</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description> 
نغمه خواني‌هاي اساتيد سنتي خوان، روحم را شاد مي‌كند. همانگونه كه روح  مرده را فاتحه. </description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 05:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و تولدم مبارك</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;توجه: هذا الارسال بَياتاً. بعد از خواندن فَليَتنفّسُوا عَميقاً.&lt;br /&gt;ورود به چهل و سه. ايميل تبريكي داشتم از دوستي شريف از وبلاگستان و دوست ناشناخته‌اي كه در يك گروه علمي عضويت داره. در يك سايت. كف يكي از  پاهايم بدون جوراب روي اون يكي  قرار داره و وسطش ميله‌ي چهارپايه‌ي صندلي چرخدار. يك دستم رو لم داده‌ام به دسته‌ي اون و با انگشتهام كي‌بورد و صفحه‌ي كشويي زيرش رو نگه داشته‌ام و دست ديگه‌ام داره تايپ مي‌كنه اين حرف‌ها رو كه مي‌خونيد. حالا كه من وارد چهل و سه سالگي شده‌ام مي‌ترسم و خوشحالم. ترس از اينكه فرصت‌ها رو به كم شدنه. خوشحال بخاطر اينكه تا اينجا رو بهم اجازه دادند نفس بكشم و گاهي هم زندگي كنم. زندگي؟!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا مرتضی علی</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;شهادت&lt;/STRONG&gt; حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام رو تسلیت عرض می‌کنم. و عجل اللهم فی فرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام. یا منتقم! انتقم. در این ایام زندگی فقط با توسل و التجاء به شما ممکن هست و لاغیر.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یاعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 11:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما زنده به آنيم كه آنيم!</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تعطيل. مخ تعطيل. افت فشار. احتمالاً. احساس سرماي زياد. دست و پاي يخ كرده. بدن هم. نمردم ها. هنوز زنده‌ام. نوشتم كه نوشته‌ باشم. ملالي نيست جز دلتنگي براي نوشتن. نوشتن از رو به موت بودن نجات مي‌دهد. برمي‌گرداند از مرگ. مگر مرگ چيست؟ غير از سكون و راكد ماندن؟ همين اندك نويسي هم علائم حياتي را نمايش مي دهند.&lt;BR&gt;امروز خواستيم به زور به خودمان بقبولانيم كه هنوز توان داريم و با وجود بودن غذاي مناسب و گرم در سحرگاهان، پرهيز مي‌كنيم و به دو يا سه دانه خرما بسنده مي‌كنيم تا انتهاي روز. تحمل كرديم و اتفاق خاصي نيفتاد مگر چيزي كه مي‌بينيد. يكي از آثارش همين نوشته‌ي شريف است و بس. و ضمناً خواستيم بعد از پست قبلي كه تسليت بود، چيزكي بنگاريم كه نگاشتيم. تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد. سرچ و جو كنيد يار را!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 13:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام هي حتي مطلع الفجر</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR color=#000000&gt;
ايام ضربت خوردن حضرت علي عليه‌السلام رو تسليت عرض مي‌كنم. انشاءالله كه قدر شب‌هاي قدر رو بدونيم و خوب‌ترين خوبي‌ها براي ما مقدر بشه. به حق باطن ليلة القدر. و به حق ارباب وفادار ما، حضرت قمر منير بني‌هاشم عليه‌السلام.&lt;BR&gt;
&lt;HR color=#000000&gt;
&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 13:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=397</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حماقت اعلا</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-اتفاقاً من به ايشون گفتم كه تا حالا بخاطر صداي بلند موزيكتون اعتراضي نكرده‌ام. صدايي كه گاهي ساعت يك نيمه شب هم به گوش مي‌رسه. بالاخره جوون‌اند ديگه. يه سيستم خريده و عشقش به صداي بلندشه و گوف گوفش. &lt;BR&gt;-ببين فلاني! بد دلي و حسادت بد چيزيه. آدمو بيچاره مي‌كنه. تازه! من خودم اول انقلاب مدير دبيرستان بودم. مدير فلان آموزشگاه بودم. با جوون‌ها زياد سر و كار داشتم. بعد اومدم كنار و الآن هم لوله كشي و اين كارها رو انجام مي‌دم. قبل از انقلاب هم مايعات ‌مي‌خوردم و شمال هم كه مي‌رفتم با دوستام، بابام خدا بيامرز كه خيلي با خدا بود مي‌گفت: فقط مواظب خودت باش. هيچ نصيحت ديگه‌اي نمي‌كرد. حالا هم مكه مي‌رم و كربلا و اينا. اگه به بچه فشار بياري، بزرگ بشه بد مي‌شه. ببين من با يه دكتري كه خيلي بالا بالاهاس چند روز پيش يه جايي بوديم . مي‌گفت اين فلاني رو مي‌بيني؟ پسر فلان شخصيت شهيده. نمي‌دوني چه كارايي مي‌كنه. عوضي عوضي شده. داره همه‌ رو به بدبختي مي‌كشه.&lt;BR&gt;دقيقاً آدمي رو مي‌گفت كه از نظر من خيلي هم محترمه و صاحب فكر. فقط به دليل اينكه زير بار زور نمي‌ره، شده جزو آدم بدهاي فيلم!!!. از درون داشتم منفجر مي‌شدم از حرف‌هاي مفت و بي‌ربط و مزخرفش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=396</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا كي به تمناي وصالت</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-زخم معده مي‌گيري ها!&lt;BR&gt;يكي از افاضات و توصيه‌هاي بعضي افراد در ماه مبارك رمضان، است. &lt;BR&gt;-ووي. من ديگه پاسخ كامنتها رو نمي‌دم مگه اينكه خيلي ضروري باشه.&lt;BR&gt;-دراين ايامك بسي كتاب خوانديم. داستان. جمعاً دو سه تايي شد. از جمله چاپ جديدي از شازده كوچولو. &lt;BR&gt;-ما با خواندن كتاب‌هاي داستان مي‌فهميم كه خودمان هم دست كمي از نويسنده هاي بزرگ نداريم. فقط كمي ناشناس مانده‌ايم. كمي هم بلد نيستيم فنون نويسندگي‌ را.&lt;BR&gt;-خواب روزه دار عبادت است را زياد بجا نياورديم مگر در روزهاي تعطيل.&lt;BR&gt;-اين پست را با استفاده از مرورگر &lt;A href=&quot;http://www.maxthon.com/&quot;&gt;مكستون&lt;/A&gt; ارسال مي‌كنم. مرورگر پيشنهادي يكي از دوستان عزيز وبلاگ‌نويس. مخترع اينترنت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=395</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اطلاع رساندن</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آهای ماه رمضون! دریاب که سخت محتاجتَم. کلاس کار ما رو ببر بالاتر. درجا زدن بسه دیگه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 00:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=394</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سُقم!</title>
<link>http://yahamid.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;موتورسواری هم بی‌تأثیر نبود. در این سُقم جسمانی. در هوای سرد زمستان و نیمه شب‌ها. سال‌ها پیش.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 23:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yahamid&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>yahamid</dc:creator>
<guid>http://yahamid.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
